تبليغاتX
چیزی برای گفتن( و شاید نگفتن)
دیروز صبح رو که در منزل کاملا به بطالت گذروندیم.عصر هم به همراه رفیق گرمابه و گلستان مون "زالزالک خانم" به دنبال خرید سیم کارت :یکی بخر و دو تا ببر رفتیم .شب هم در ادامه ی گردش در خیابان و خوردن شام ساعت ۱۰:۳۰ برگشتیم خونه.(پریشب هم به همراه برادر جان ۱۱:۳۰ برگشته بودیم)گویا تمام لات بازی هامون رو گذاشته ایم برای ایام امتحانات.

امروز هم که صبح به فرودگاه به استقبال مادر بزرگ و پدر بزرگ گرام رفتیم و بر حسب تصادف ابرک خانم را هم دیدیم.البته جای ذکر است که هنگام خروج از پارکینگ گلگیر ماشین رو به در کوباندیم و یک صافکاری روی دست پدر گذاشتیم.گویا رانندگی و دست فرمان ما را چشم نموده اند چون هنگامی که پدر گفت:دور موتر پایین آمده.معکوس بکش!به جای دنده ی ۳ از ۴ به ۲ پریدیم و آبرویمان رفت

ادامه ی ساعات ظهر به گوش دادن به درد ودلهای مادر بزرگ راجع به اخبار جدید از خاندان بزرگ مادری و نوه عموهای مامان و عروسیشان در بهترین باشگاه تهران(از ذکر نام برای جلوگیری از تبلیغ خودداری می کنیم )گذشت.

بعد هم که مطلع شدیم وسایل ارسالی مادربزرگ که برای منزل تازه خریداری شده شان در این خته(دیکته اش درسته؟!) رسیده پس راه افتادیم رفتیم به چیدن خانه.

خلاصه که نانا پدرش در اومد و کلی خسته است...

ولی مامان بزرگ بهش گفته هر وقت اینجا نباشه خونه در اختیارش است و همین طور خونه ی اصلی هر وقت مامان بزرگ این جا باشه!کلی خوش به حال نانا شد.از الان داره نقشه ی مهمونی دادن میکشه

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 و ساعت 20:42 |

No one seems to care anymore
I wander through this night all alone
No one feels the pain I have inside
Looking at this world through my eyes

No one really cares where I go
Searching to feel warmth forever more
The wheels of life they turn without me
Now you are gone...

No...
Don't leave me here
The dream carries on
Inside
I know...
Its not too late
Lost moments blown away
Tonight

Mankind, with your heresy
Can't you see that this is killing me
There's no one in this life
To be here with me at my side

+ نوشته شده توسط ایور در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت 19:39 |

 

فقط همین....

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت 20:48 |

 

 FAN2007124CBP1012284

 

 

 تولدت  مبارک بلاگ عزیز

تو این یک سال مامانت خیلی برات زحمت کشیده میدونستی؟

باید ازش تشکر کنیم!

مرسی مامانش

 

 

 

ایور

+ نوشته شده توسط ایور در جمعه هجدهم خرداد 1386 و ساعت 1:1 |

امروز تولد یک سالگی وبلاگمونه!تولدش مبارک!!!

اون روزی که بازش کردیم رو هیچ وقت فراموش نمیکنم.

نمی خوام باز هم ازت گله کنم که چرا نمی نویسی و باز برات توضیح بدم که نوشتن اصلا سخت نیست!چیکارت کنم؟خودت باید ترست از نوشتن بریزه اما یک سال زمان زیادیه نه؟یک عمره!ولی زود گذشت...

امیدوارم که صد ساله بشه

من هدیه ام رو بهش دادم.تو چی؟چه کادویی قشنگ تر از نوشتن؟!

.

.

پ.ن:

۱:مرسی از تمام کسایی که توی این یک سال تنهام نذاشتن و کمکم کردند.شاید خودتون ندونین اما همین سر زدن های گاه به گاهتون کلی بهم آرامش میده...

۲:کمی ظاهرش رو تو روز تولدش تغییر دادم.نظرتون چیه؟ 

 

 

 

نانا

 

+ نوشته شده توسط ایور در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 و ساعت 0:20 |
بازی از اول
این بار من چشم میگذارم، تو قایم شو

گفته بودم زندگی چون دره‌ی بزرگ بی انتهایی مخفی میان جزیره‌ام میماند که پشت مه غلیظ تاریک پاییزی قایم شده و هر چه فریاد بزنی با کمی تآخیر توی صورتت میکوبدش .. نه؟ گفته بودم٬ ولی٬ باور نکرده بودم.

باشد. منطقی باشیم .. راستی نوبت کداممان بود که چشم بگذارد؟
نامه میگوید: جزیره آتش گرفته. کاش امشب برف بیاید. باران دیگر جواب مرا نخواهد داد.
من سفیدی برف روی خاکستر انبوه جزیره‌ام را به شسته شدن همه‌ی خاطراتم ترجیح میدهم. باران تمیز میکند. برف مخفیانه همه چیز را آرام میکند.

دیوار های دره‌ آنقدر بلندند که صدای طوفان دریا را نشنوی هر چه هم که در جزیره تنها و ساکت منتظر بمانی.

صدای برف ٬ سفید است.

+ نوشته شده توسط ایور در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 13:3 |
 خوبم !خیلی خوب...

خیلی خوش گذشت.همش توی دانشگاه.هوا فوق العاده بود!به همین خوشگلی که توی این عکس هست.رنگ آسمون رو ببینین!قطره های بارون.نوری که توی ابرها افتاده....

با ابرک خانم و شقایق و مریم چای خوردیم.کلی حرف زدیم.بعد هم من و ابرک بدو بدو کردیم.کلی سبک شدم...

آرامش رو توی تک تک سلولهای بدنم حس میکنم.

هیچ کس و هیچی حق ندارد روزم رو خراب کنه!

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 20:43 |
-: چته؟

ـ: چیزی نیست خوبم.

....

خوبم! چه کلمه ی جالبیه که روزی هزار بار ازش استفاده میکنیم.اما آیا به ۱ بار از این هزار بارش ایمان داریم؟؟؟

 

وحشت در تک تک آدمهای آن ساحل زیبا در آن غروب نفس گیروجود داشت.وحشت از تنها ماندن.وحشت از تاریکی که تخیل را پر از دیوها میکرد.وحشت از انجام هر کاری که در کتاب راهنمای رفتار نیک نبود.وحشت از داوری خدا.وحشت از حرفهای دیگران .وحشت از عدالتی که هر خطایی را مجازات میکرد.وحشت از خطر کردن و شکست خوردن.وحشت از پیروزی و زندگی را به تحمل حسادت دیگران گذراندن.وحشت از عشق ورزیدن و واپس رانده شدن.وحشت از بیشتز خواستن.از پذیرفتن یک دعوت.از رفتن به یک مکان ناشناخته.از ناتوانی در سخن گفتن به یک زبان بیگانه.از ناتوانی در تاثیر گذاشتن بر دیگران.از پیری از مردن.از توجه دیگران به نقص هاشان.از بی توجهی دیگران به شایستگی هاشان.از بی توجهی دیگران.چه به خاطر نقص ها و چه به خاطر شایستگی ها.

وحشت.وحشت.وحشت.زندگی حکومت وحشت بود.سایه ی گیوتین.

 (شیطان و دوشیزه پریم)

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 1:10 |
این چند روز کامپوتر خراب بود.نمیدونستم اینقدر به اینجا عادت کردم که تا این حد کلافه بشم.واقعا اعصابم خورد شده بود.امتحانهای آخر  ترم دارن شروع میشن و جدی جدی دارم استرس میگیرم.ترم پیش با هم درس خوندیم برای همشون.یادته؟این ترم باید تنهایی بخونم...

هوا گرمه خیلی زیاد.از آسمون آتیش میباره!در حدی که من سرمایی گرممه.

دلم بدجوری بارون میخواد.

کاش تابستون همونطوری که میخوام بشه.

دیشب جادوگر کلی از کمرنگ بودنم گله کرد.

کاش گوشیت درست بشه...

چیزی برای گفتن داره ۱ ساله میشه!حواست هست؟!!!

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در جمعه یازدهم خرداد 1386 و ساعت 11:23 |
همه چیز مرتبه انگار.یه آرامش نسبی.حالم خوبه نسبتا و آروم...

امروز بیشتر دوست ها (نه فقط تو!) رفتن اردو.دلم نمک آبرود میخواد.بدجوری شمال میخوام.

دیروز و پریروز کلی درس خوندم و شاید این آرامش به این دلیله!

هوا زیادی گرم شده.بدجوری بوی تابستون میاد.چیزی نمونده دیگه.

این هفته هم همش امتحان دارم.۳ تا!

خوب خوب خوب باشین همگی...

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در جمعه چهارم خرداد 1386 و ساعت 10:45 |


Powered By
BLOGFA.COM