امروز هم که صبح به فرودگاه به استقبال مادر بزرگ و پدر بزرگ گرام رفتیم و بر حسب تصادف ابرک خانم را هم دیدیم.البته جای ذکر است که هنگام خروج از پارکینگ گلگیر ماشین رو به در کوباندیم و یک صافکاری روی دست پدر گذاشتیم.گویا رانندگی و دست فرمان ما را چشم نموده اند چون هنگامی که پدر گفت:دور موتر پایین آمده.معکوس بکش!به جای دنده ی ۳ از ۴ به ۲ پریدیم و آبرویمان رفت ![]()
ادامه ی ساعات ظهر به گوش دادن به درد ودلهای مادر بزرگ راجع به اخبار جدید از خاندان بزرگ مادری و نوه عموهای مامان و عروسیشان در بهترین باشگاه تهران(از ذکر نام برای جلوگیری از تبلیغ خودداری می کنیم
)گذشت.
بعد هم که مطلع شدیم وسایل ارسالی مادربزرگ که برای منزل تازه خریداری شده شان در این خته(دیکته اش درسته؟!) رسیده پس راه افتادیم رفتیم به چیدن خانه.
خلاصه که نانا پدرش در اومد و کلی خسته است...
ولی مامان بزرگ بهش گفته هر وقت اینجا نباشه خونه در اختیارش است و همین طور خونه ی اصلی هر وقت مامان بزرگ این جا باشه!کلی خوش به حال نانا شد.از الان داره نقشه ی مهمونی دادن میکشه ![]()
نانا

