تبليغاتX
چیزی برای گفتن( و شاید نگفتن)
میدوم .میدوم.میچرخم میچرخم....میرم میام میرم میام... کار درس کار درس... میدوم میدوم ... نمیرسم نمیرسم ... به هیچ کاری!کاش برسم...برو بیا برو بیا... درس؟امتحان؟درس؟امتحان؟ ... نمیرسم !نمیرسم!

نمی دونم نمی دونم نمی دونم!

میدونی؟

.

خسته ام!خسته!

کمک میخوام...

میدوم میدوم .میچرخم میچرخم....

کسی کمک کند!!!

نیستی.نیستی .نیستی.نیستی......

کمک

کلی کار. کلی درس.کلی فکر.کلی حرف.کلی تصمیم.کلی نگاه.........

نیستی و نیستی و نیستی و نیستی...........

.

.

.

شاید این دوست درست میگه:گاهی مهم نیست که کسی بخونتمون .بشنوتمون.ببینتمون. خودمون که هستیم!

 

اما من خستمه!خیلی خیلی خیلی خیلی...

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 23:54 |
آیلار جونم منم این متن رو دوست داشتم .قشنگ بود.بخونینش همه!و تو که دیگه واقعا نمی دونم اینجا رو میخونی اصلا یا نه...

از میان دوستت دارم ها ...

دلتنگم این روز ها... برای چی؟؟؟؟؟؟؟؟

.

عجیب است این سرمایی که تو این فصل تو وجودم نفوذ کرده... هوا اونقدر ها هم سرد نیست...

.

امتحان ها دارن شروع میشن و وضع من از تمام ترم های قبل خرابتر است.

.

امشب آخرین جلسه ی کلاس اون زلزله هاست!خوشحالم!قول میدم (به خودم) که حداقل ترم بعد کلاس پسرها رو بر ندارم...

.

اگه داری میخونی بدون که ازت دلگیرم!

.

باز اون میل نوشتن هست و توانش نیست...تقصیر تو است!

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:0 |

نه در رفتن حرکتی بود نه در ماندن سکونی....

.

.

وای چه بارون خوبی میاد.کاش مامان میذاشت برم بیرون خیس خیس بشم!میگه باز مریض میشی... بعضی وقتا خیس شدن زیر بارون به سرما خوردنش می ارزد! 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:40 |
" این " روزهای اردی بهشتی من , پر است از رخوت های خنک و تنهایی های دلخواسته . پر است از لحظه های سبک چسبیدن به ملحفه و جنین وار شدن و فکر کردن ؛ فکر کردن به فکرهای خوب ؛ فکرهای سالم ! پر است از وسوسه " بام " های تهران ؛ هی پیاده رفتن تا آنجا که شکل آخر دنیا می شود و درست آن رو به رو کوهی ست شبیه یک زن برهنه که به بغل خوابیده و انحنای کمر و ران هایش پیداست . هی پشت این پنجره باران می بارد و هر چه بدنماست , خوش آهنگ می کند . هی شعر تر می ریزد از خاطر حزین این شهر و هر چه عاشقانه در جهان است , پیدا می شود . من از اردی بهشت تشکر می کنم ؛ از ماهی که مرا این طور رام و آرام می کند و از این همه کلمه و حس و نت و آفتاب و عشق و بارانی که به لحظه هایم ریخته . هم از اردی بهشت و هم از همه آن ها که هی تکانم می دهند ؛ حس های مرا حجم می دهند و هستیم را آشفته می کنند , برای پیدا کردن خودی که از این هم بهتر است !
* ترانه چلچراغ , از
میم . نون ِ نفس
+ نوشته شده توسط ایور در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:26 |
دلم

 خیلی

 زود

تنگ

میشود...

.

.

میدونی که؟

.

منتظرم

.

زود زود

.

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:24 |
آه، اکنون تو رفته ای و غروب
سایه می گسترد به سینهء راه
نرم نرمک خدای تیرهء غم
می نهد پا به معبد نگهم
می نویسد به روی هر دیوار
آیه هائی همه سیاه سیاه

 

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 8:10 |
همه شب با دلم کسی می گوید
«سخت آشفته ای زديدارش
صبحدم با ستارگان سپید
می رود، می رود، نگهدارش»

من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فرداها
روی مژگان نازکم می ریخت
چشمهای تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تو رها
می شکفتم ز عشق و می گفتم
«هر که دلداده شد به دلدارش
ننشیند به قصد آزارش
برود، چشم من به دنبالش
برود، عشق من نگهدارش»
...

.

.

.

+ نوشته شده توسط ایور در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:40 |

«دوست داشتنت 

          کودکی‌ست که بغل گرفتنش 

                                    آرامم می‌کند 

               شلوغ‌ترین میدان شهر است 

                                      پر از دوره گردهای غم 

                                      پر از شادی‌های کوچک زندگی 

                           چراغانی شب است به دور گردن من 

              ملال جشن‌های عروسی‌ست 

              پولیور سفیدی‌ست 

                                   که در یک روز سرد می‌پوشی

دوست داشتنت 

             کودکی‌ست که در باغ می‌دود 

تورا که دوست دارم 

           زیباترین زن این شهر 

                                    منم 

           قدم بلند می‌شود 

                     و مهربانی‌ام بی‌انتهاست...»  

زينب صابر

 

 

 

نانا

 

+ نوشته شده توسط ایور در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:34 |
پیش از تمام شدن سال می آیی

پیش از تمام شدن ماه

پیش از تمام شدن هفته

پیش از تمام شدن این روز

پیش از مرگ این لحظه...

پیش از اینکه به گریه بیفتم

سرانجام می آیی...

پیش از آنکه این شعر به پایان رسد

پیش از آنکه مرگ از راه رسد...

تو پیش از عشق

تو پیش از مرگ

تو از همه زودتر خواهی رسید...

 

 

نانا خوشحال است و مظطرب ....

+ نوشته شده توسط ایور در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:21 |
یه حس خوب دارم امشب.آرامش شاید و چیزی که نمی دونم. ولی حس میکنم یه جایی تو  این شعر فروغ  بشه تعریفش کرد ...

همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم



زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو
همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر "


زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
ودر این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت


در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست
دل من
که به اندازهء یک عشقست
به بهانه های سادهء خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهء خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازهء یک پنجره میخوانند



آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من ،
آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله مترو کست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من میگوید :
" دستهایت را
دوست میدارم "

.

.

.

.
من
پری کوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
مینوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:38 |
دوست داشتن دل میخواد نه دلیل آقاهه!اگه برای دوست داشتن یا نداشتن دلیل پیدا کردی هنوز عاشق نیستی....

 

.

داری میای کم کم ... نانا خوشحال است و منتظر....


SLOW DANCE

 


Have you ever watched kids
 

On a merry-go-round?
 

Or listened to the rain
 

Slapping on the ground?
 

Ever followed a butterfly's erratic flight?
 

Or gazed at the sun into the fading night?
 

You better slow down.
 

Don't dance so fast.
 

Time is short.
 

The music won't last.
 


Do you run through each day
 

On the fly?
 

When you ask How are you?
 

Do you hear the reply?
 

When the day is done
 
!

Do you lie in your bed
 

With the next hundred chores
 

Running through your head?
 

You'd better slow down
 

Don't dance so fast.
 

Time is short.
 

The music won't last.
 


Ever told your child,
 

We'll do it tomorrow?
 

And in your haste,
 

Not see his sorrow?
 

Ever lost touch,
 

Let a good friendship die
 

Cause you never had time
 

To call and say,"Hi"
 

You'd better slow down.
 

Don't dance so fast.
 

Time is short.
 

The music won't last.
 

When you run so fast to get somewhere
 

You miss half the fun of getting there.
 

When you worry and hurry through your day,
 

It is like an unopened gift....
 

Thrown away.
 

Life is not a race.
 

Do take it slower
 

Hear the music
 

  Before the song is over.
+ نوشته شده توسط ایور در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:54 |

آدم وقتی مریضه بهونه گیر و دلتنگ میشه...

دلتنگتم...

دارم بهونه میگیرم؟!!نمیدونم.

کجایی؟

وقتایی که از تب بیدار بودم تا صبح ... فقط تو بودی و نبودی...

میای؟جدی؟ منتظرما!!!!

..

کجایی؟

این کوچولو خیلی خسته ست.ولی دیگه با شب بخیر کوچولو های تو هم خوابش نمیبره...

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:22 |

و ۱ دقیقه سکوت برای تو  و بد قولیت ....

.

.

حالم خیلی بده.تا به حال به این سختی سرما نخورده بودم.تمام شب نتونستم بخوابم.

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:7 |
به خودم قول دادم از الان تا ۱۰ روز نه شکلات بخورم نه روژ گونه بزنم!

.

شکنجه؟

 

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:45 |
رفته بودم تریا ی کشاورزی کیت کت بخرم یه دفعه دلم برای یه غروب ابری و ۲ نفر با ۱ کیت کت و ۲ لیوان چای و یه آسمون پر از کلاغ تنگ شد....

.

.

یادته؟!!!

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:43 |
یه عروسک دارم شکل آدم برفی است.فهمیدی کدوم رو میگم؟همونی که داداشی برای تولدم خرید.قیافه ی خیلی خنگی داره.بعضی وقتا با خودم فکر میکنم که اگه حرفی رو برای اون اینقدر تکرار میکردم تا حالا فهمیده بود.چه بسا نوشتن هم یاد گرفته بود!!!

 

 

ولی بحث ما سر فهمیدن با نفهمیدن نیست.سر خواستن یا نخواستن است ....

نمیخوای؟!!!

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:39 |
کی میدونه صبر کجا میفروشن؟

.

.

.

خیلی دوست دارم بدونم کدوم ... ای گفت که :گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی. ؟!!!

خب اگه یه غوره ای حلوا نشد اشکال از غوره ست یا روش پخت غلطه؟!!!

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:36 |
آیلار عزیزم منو دعوت کرده به بازی آرزو ها!

اما الان اصلا آرامش فکری ندارم که بتونم به آرزوهام سر و سامان بدم و ببینم واقعا چه آرزوهایی دارم

بعدا بهتر بود حالم اگر ! می نویسمشون....

 

خستگی و سردرگمی یک هجوم آنی!۲ هفته فقط بدو بدو.صبح تا شب دانشگاه و موسسه!شکستن سر یکی از شاگردهای تقص روزگار و استرس کلی.برنامه ی تفریحی فقط در حد دور دور تو خیابون با زالزالک که همون هم نبود اگه نانا پوسیده بود حتما.از همه جالبتر استاد های دودره باز که همه ی داشجوهاشونو علاف میکنن و می پیچونن نمیان سر کلاس!

وای چه همه خستگی و ...

چقدر دوست دارم این ۳ نقطه گذاشتن را!هزار تا حرف توشه مگه نه؟!!!

دلم هوای اون وقتا رو کرده که اینطوری ها عشق کودکانه مینوشتم .نوشتنم نمیاد چرا دیگه اونطوری؟!

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:18 |


Powered By
BLOGFA.COM