تبليغاتX
چیزی برای گفتن( و شاید نگفتن)
امروز نمی دونم چم شده!از صبح که بیدار شدم یه طورایی ناراحتم .از چی ؟نمی دونم.

بدجوری دلتنگتم این روزا.اما هر بار میام طرف کامپبوتر که برات چیزی بنویسم پشیمون میشم.

شوق نوشتن رو ازم گرفتی!!!

 

 

امروز وقتی دلتنگ لحظه های نبودنت ، بودم
وقتی لبریز شده بودیم از نبودنهای بی دلیل این روزها
تمام هستیت را درون سه نقطه های همیشگی ات جای دادی و به سویم نشانه رفتی
بی آنکه بدانی
من این روزها
... هیچ نمی فهمم از سه نقطه ها و سکوت و بی صداییت
بی آنکه بدانی
من بودنم را در همان نگاه اول و همان سلام اول متوقف کرده ام
آخر تمام بودنت میان یک سلام و خداحافظ جای گرفته است
پس من به همان سلام بسنده می کنم
تا هیچ گاه پایانی در کار نباشد
براستی
... ما چه ساده به هم پیوند زدیم ثانیه هامان را
... به سادگی
من ناباورانه به باور بودنت رسیده ام
... تو باور لحظه های من شده ای
...
وقتی تمام بودنم را مال خود می کنی
دیوانه می شوم
خیال بازگشت نداری ! ؟
 
(بر گرفته از وبلاگ "واگویه های من")

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 و ساعت 15:15 |

درد بی تابم می کند ...

به آینه نگاه می کنم ، غریبه ای که چشم هایش گود افتاده خیره مرا می نگرد
چشم هایم را می بندم...
به سرانگشتانت فکر می کنم که مرهم بود و به فاصله ها، این فاصله های دلگیر ِ بارانی...

لبخند می زنم ، ...غریبه دلتنگ می شود ./
 
 
 
 
کاش می‌شد آدم‌ها رو با کلمه در آغوش کشيد.. از اون بغل‌های آروم طولانی و بی‌کلام..
 
 
 
 
 
نانا
+ نوشته شده توسط ایور در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 و ساعت 11:18 |
آفتاب تابیده بر روی برفها
اکنون مدتهاست که بدون تو
تقریبا می توانم
که لذت ببرم از خاطراتت
بدون ریختن اشکی
.
.
.
 
پس فردا صبح میرم تهران(ولایت به قول بچه ها).معلوم نیست که دیگه کی دل و دماق نوشتن داشته باشم.
فعلا!
 
 
 
نانا
+ نوشته شده توسط ایور در شنبه چهارم فروردین 1386 و ساعت 20:47 |


Powered By
BLOGFA.COM