دارد عید میشه ولی نمیدونم چرا بوی عید نمیاد!خیلی عجیب است امسال.تمام شب رو نخوابیدم . چه بد که گوشیت خاموش بود...
با روح و دلم درگیرم شدید!توضیح اش خیلی سخته.بذار یه مثال کودکانه بزنم...شاید درکش ساده تر بشه.
فرض کن یه عروسک داری که دوسش داری.خیلی دوسش داری.کاملا به بودنش عادت کردی.اما دیگران نمی فهمند.شروع کردند برات از عروسکهای تازه گفتن.از قشنگیاشون.از اینکه چقدر میتونن خوب باشند.اما تو عروسک خودت رو دوست داری.محکم بقلش کردی و اشک میریزی.میگی که همین عروسک رو دوست داری٬که نمی خوای عوضش کنی.بهت میگن :نگاه کن!ببین!این عروسک دیگه دوستت نداره!اما تو باور نمیکنی.توی قلبت یه چیزی داره یخ میزنه ولی هنوز چشم دوختی به عروسکت.نگاش میکنی و منتظر یه حرکتی ازش.تکان دستی٬حرکت سری٬برق نگاهی٬هر چی .....
احساس میکنی داری توی یه مبارزه شکست میخوری.مبارزه ای که میشه با تقلب برنده شد توش.اما اون طوری هم باز دلت بازنده ست.هیچ کس درکت نمیکنه.نمتونن بفهمن که دیکه اون عروسک صرفا یه عروسک نیست برات.که دوسش داری و فکر میکنی دوستت داره.که فقص هم بازیت نیست٬هم دلت هم هست.
نمیدونم مثال درستی زدم یا نه.میخواستم قابل درک باشه.
سال نو مبارک همگی!
امیدوارم سالی باشه که توش دل همه تون شاد باشه.
بیاین موقع تحویل سال همه برای هم دعا کنیم.میگن خیلی خوبه که اون لحظه دعا کنین.نمیدونم اما با همین اعتقاداتمونه که زنده ایم .مگه نه؟
..
عیدت مبارک عزیز دل!
نانا





