تبليغاتX
چیزی برای گفتن( و شاید نگفتن)

میرسن تو زندگی وقتایی که آدم حس میکنه که هیچی تحت کنترلش نیست.که میفهمه نمی تونه روی هیچی تاثیر بذاره.

ایور من داره میره و من نمی تونم مانع رفتنش بشم.حالم هیچ خوب نیست.کاش لااقل دلگرم بودم که بر میگرده...

تازگی ها خدا خیلی عجیب شطرنج بازی میکنه.سر در نمیارم از نحوه ی جا به جا کردن مهره هاش!

چه زود دیر شد....

 

 

ایوری آخرین مطلب http://divooneh.com/ رو بخون!

 

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 21:25 |

یادم نیست! باید انگار جایی نوشته باشی دوستت دارم را! وقتی کنارِ من نشسته ای و انگشتانت لایِ موهایم می رقصند...باید جایی نوشته باشی دوستت دارم را وقتی بوسه ات آرام می نشیند رویِ پیشانی ام! باید دوست داشتن را جایی نوشته باشی وقتی هر روز صبح چشم باز میکنم و به جایِ پایِ تو دلخوش می شوم٬ رویِ لحظه هایِ خواستنی ام...دوستت دارم را باید جایی نوشته باشی٬ جایی درست وسطِ سینه یِ من ٬ جایی که آتش بزند بر همه یِ من٬ جایی که تو دیگر نباشی...! و من گَر بگیرم...

حالا٬ تو نیستی! هیچ کس نیست! من تنها نشسته ام! من تنها با یک فنجان چایِ داغ در یک روزِ بارانی٬ کنارِ پنجره ای که روزی رو به نگاه تو باز میشد نشسته ام و لبخند می زنم! لبخندی از سرِ آرامش و عشق! عشقی که در من ریشه دواند و رشد کرد...نهالی که تو دانه اش بودی و باقی با من بود! مهم تو نبودی! مهم عشق بود...مهم لحظه ها بودند و هستند! مهم چشم هایِ تو نیست! مهم نیست که من تصویرم از تو تصویرِ مردیست بلند بالا یا زنیست روحانی! مهم نیست که تصویرِ من زیباست یا زشت! من هیچ گاه نقاشِ خوبی نبوده ام٬ تصویرگرِ خوبی هم نبوده ام...من تنها شوریدگی را أموخته ام و عاشقی را...تو نیستی و من عاشقم! عاشقِ هر آنچه که زنده ست...مهم تو نیستی و تصویرِ گنگِ تو نیست! مهم حلولِ عشق در لحظه هاییست که تنها٬ تنهایِ تنها٬ لبخند می زنم ...

تو نیستی و من برایِ تو نامه می نویسم! تو نیستی و من دلم برایِ تو تنگ می شود.تو نیستی و من عاشقم! نگاهم کن! عاشقی باید همین باشد. همین تکاپویِ بی اندازه برایِ بودن٬ همیشه بودن٬ همیشه ماندن! ...تو نیستی و من عاشقم...عاشقِ تمامِ آن ها که نامه هایِ عاشقانه می نویسند٬ برایِ هم بادبادک هوا می کند٬ قاصدک ها را فوت می کنند٬ عاشقِ تمامِ آنهایی که رویِ ریلِ قطار راه می روند٬ در کوچه و خیابان آواز می خوانند...

+ نوشته شده توسط ایور در سه شنبه هفتم آذر 1385 و ساعت 10:39 |
دل يکي اين‌جا داره خاکستر ميشه. کمي دير اومدي، اما يک راست رفتي سروقت دل يکي و دست کردي تو سينه‌اش و دل‌اش رو آوردي بيرون و انداختي تو آتيش و بعد گذاشتي‌اش سر جاش. واسه‌ي همينه که دل يکي آتيش گرفته و داره خاکستر مي‌شه. يکي داره تو چشات غرق مي‌شه. يکي لاي شيارهاي انگشتات داره گم مي‌شه. يکي داره گر مي‌گيره. دل يکي آتيش گرفته. کسي يه چيکه آب بريزه روي دلش، شايد خنک شه. ميون اين همه خونه که خفه‌خون گرفته‌ن، يه خونه هست که دل يکي داره توش خاکستر مي‌شه. يکي هوس کرده بپره تو دستات و خودش رو عرق کنه. يکي مي‌خواد نيگات کنه، نه، مي‌خواد بشنفتت. مي‌خواد بپره تو صدات. يکي مي‌خواد ورت داره و ببردت اون بالا و بذارتت روي کوه و بعد بدوه تا ته دره و از اون‌جا نيگات کنه. يکي مي‌ترسه از نزديک تماشات کنه. يکي مي‌خواد تو چشات شنا کنه. يکي اين‌جا سردشه. يکي همه‌اش شده زمستون. يکي بغض گير کرده تو گلوش و داره خفه مي‌شه. وقتي حرف مي‌زدي، يکي نه به چيزايي که مي‌گفتي، که به صدات، به محض صدات گوش مي‌داد. يکي محو شده بود تو صدات. يکي دل‌تنگه. توي يکي از همين خونه‌ها، همين نزديکي‌ها، دل يکي آتيش گرفته ..»

 

+ نوشته شده توسط ایور در سه شنبه هفتم آذر 1385 و ساعت 10:34 |


Powered By
BLOGFA.COM