یادم نیست! باید انگار جایی نوشته باشی دوستت دارم را! وقتی کنارِ من نشسته ای و انگشتانت لایِ موهایم می رقصند...باید جایی نوشته باشی دوستت دارم را وقتی بوسه ات آرام می نشیند رویِ پیشانی ام! باید دوست داشتن را جایی نوشته باشی وقتی هر روز صبح چشم باز میکنم و به جایِ پایِ تو دلخوش می شوم٬ رویِ لحظه هایِ خواستنی ام...دوستت دارم را باید جایی نوشته باشی٬ جایی درست وسطِ سینه یِ من ٬ جایی که آتش بزند بر همه یِ من٬ جایی که تو دیگر نباشی...! و من گَر بگیرم...
حالا٬ تو نیستی! هیچ کس نیست! من تنها نشسته ام! من تنها با یک فنجان چایِ داغ در یک روزِ بارانی٬ کنارِ پنجره ای که روزی رو به نگاه تو باز میشد نشسته ام و لبخند می زنم! لبخندی از سرِ آرامش و عشق! عشقی که در من ریشه دواند و رشد کرد...نهالی که تو دانه اش بودی و باقی با من بود! مهم تو نبودی! مهم عشق بود...مهم لحظه ها بودند و هستند! مهم چشم هایِ تو نیست! مهم نیست که من تصویرم از تو تصویرِ مردیست بلند بالا یا زنیست روحانی! مهم نیست که تصویرِ من زیباست یا زشت! من هیچ گاه نقاشِ خوبی نبوده ام٬ تصویرگرِ خوبی هم نبوده ام...من تنها شوریدگی را أموخته ام و عاشقی را...تو نیستی و من عاشقم! عاشقِ هر آنچه که زنده ست...مهم تو نیستی و تصویرِ گنگِ تو نیست! مهم حلولِ عشق در لحظه هاییست که تنها٬ تنهایِ تنها٬ لبخند می زنم ...
تو نیستی و من برایِ تو نامه می نویسم! تو نیستی و من دلم برایِ تو تنگ می شود.تو نیستی و من عاشقم! نگاهم کن! عاشقی باید همین باشد. همین تکاپویِ بی اندازه برایِ بودن٬ همیشه بودن٬ همیشه ماندن! ...تو نیستی و من عاشقم...عاشقِ تمامِ آن ها که نامه هایِ عاشقانه می نویسند٬ برایِ هم بادبادک هوا می کند٬ قاصدک ها را فوت می کنند٬ عاشقِ تمامِ آنهایی که رویِ ریلِ قطار راه می روند٬ در کوچه و خیابان آواز می خوانند...
+ نوشته شده توسط ایور در سه شنبه هفتم آذر 1385 و ساعت
10:39 |