|
و تمام شد هر آنچه که بین ما بود......
+ نوشته شده توسط ایور در شنبه بیست و دوم مهر 1385 و ساعت
14:14 |
خوب نانا خانم!این تولدت هم گذشت.۱سال دیگه بزرگ شدی!
آره تو درست میگی.از پارسال تا حالا خیلی بزرگ شدم.تقریبا یه جهش بزرگ.یه عالمه تجربه.یه عالمه خاطره!.همه چیز خوب و آروم و مرتبه!هنوز درسا سنگین نشدن.چقدر قشنگ بود پنجشنبه.جزو قشنگ ترینها! با هم دعوا نمی کنیم.همدیگرو حرص نمی دیم.لج بازی نمی کنیم و این خوبه.همه چیز خوبه جز اینکه دیشب تاحالا گم شدی! خسته ام از اون همه مهمونی که داشتیم دیشب.ولی همه چیز به خوبی گذشت. امروز از صبح تا شب دانشگاهم!از قوقولی خروس تا بوق سگ.
نانا + نوشته شده توسط ایور در یکشنبه نهم مهر 1385 و ساعت
5:39 |
لازم به توضیح نیست.حتما خودت میدونی که دیشب خوابم برد.همیشه وقتی بحث به آخر شب میکشه و تو دیر جواب sms میدی خوابم میبره!
اما آخرین حرفایی که زده بودی من رو ترسوند.میدونی که چقدر ترسو ام.اون شعری که فرستادی رو میگم.!!!!نمی دونم چی بگم! + نوشته شده توسط ایور در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت
8:30 |
پاییز اومد!امروز اول مهره............وای چه حس جالبی.... امروزمی خوایم مثل سال اولیا که ذوق میکنن روز اول بریم دانشگاه.... دلم تنگه.نمی دونم برای چی! پاییز رو دوست دارم بیشتر از هر فصل دیگه.چون بهم آرامش میده.انگار محکم بغلم میکنه.و من این حس رو دوست دارم.(محکم تو بغل کسی بودن!) امیدوارم که امسال دانشگاه بیشتر از پارسال خوش بگذره.بدون تجربه های تلخ پارسال باشه.وپر ازخاطره های خوب.....
نانا + نوشته شده توسط ایور در شنبه یکم مهر 1385 و ساعت
8:41 |
|
|