تبليغاتX
چیزی برای گفتن( و شاید نگفتن)
 

کاملا بی دلیل دلم گرفته.نمیدونم چی بنویسم.اما دلم میخواد فقط بنویسیم.همه چی در ظاهر خوبه و مرتب.۱ دختر خوب و آروم که داره در کمال آرامش زندگی می کنه.که از شنبه باز میخواد بره دانشگاه.که هفته ی دیگه تولدشه.که با این سن کمش میره سر کار که حوصله اش سر نره و هی به خودش بگه آزادی داره و مستقله.که تابستون رفته مسافرت  تنهایی و دوستاشو دیده.کلی بهش خوش گذشته.گواهینامه اش رو گرفته.دیروز همیطوری عشقی ۱۰ روز جلوتر تولد گرفته و ...........

همه ی اینا و خیلی چیزای دیگه.....

پس چه مرگشه؟بعضی وقتها شیطون مجسمه و بعضی وقتها میشه گفت ۱ فرشته.

نانا چته؟

الان که سردمه.نمیدونم.از صبح هرچی لباس می پوشم گرم نمیشم.مال هوا نیست اما.از تو می لرزم.

میدونم که .........نه نمیگم.نمی دونم.نبایدم بدونم.

 

وای.باز آخر شبه و من دیوونه ام.شایدم ربطی به آخر شب نداره.

میترسم.خیلی خیلی زیاد.

کاش نمی ترسیدم.

کاش محکم بودم.

کاش خودخواه بودم.

کاش پررو بودم.

کاش .....

 

 

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 1:29 |

الان از بیرون اومدم.با چند تا دوست تولدم رو ۱۱ روز جلوتر جشن گرفتیم.(به خاطر ماه رمضون)حس عجیبی بود.اما خوب بود.واقعا خوش گذشت.البته تولد توی روز خودش یه حس دیگه ای داره

ولی الان یه منبع انرژی ام.کلی سرحال.مرسی از همه ی اونایی که اومدن.جای اونایی که نبودن واقعا خالی بود.

کلی کادوی خوشگل گرفتم.دلتون بسوزه.

هوا هم که کلی تحویلم گرفت.حسابی سرد و ابری . عین پاییز..........

ابرک جان .من تازه ۱۹ تموم میشه.هنوز به اندازه ی تو بزرگ نشدم.به قول بعضیا هنوز دوران کودکیه 

 

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 18:26 |

بوی پاییز همه چا پیچیده !هوا سرده.همون هوایی که دوسش دارم.و این یه نشونه ی خوبه که امروز اینقدر شکل پاییزه.بعدن توضیح میدم.

....

و من امروز پرم از انرژی و زندگی!!!!!!!!!!!

هوا ابری و من عاشق.عاشق هوای نیمه روشن.عاشق نسیم صبح.عاشق بوی بارون..............

.

.

..

...

مهر بیا که بیقرار منتظرتم!!!!!

خوب و سر حال باشین همگی.................

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 9:57 |

برگشتن یه حس قشنگ و قدیمی توی نیمه شب هرچند کوتاه و برای یک ساعت.بوی باغهای بهارنارنج شمال رو به یادم اورد....

I wonder if you feel it ,too

Do you?!!!

 

 

I miss those times,
I miss those days
When you were around,
in so many ways
And it felt so safe,
and I was glad.
But now something's changed,
That makes me sad

And I, was waiting patiently,
But you never came
I realize it now, won't ever be the same… again
Won't ever be the same… again

If you're doing fine,
I don't know
You see, I gave up calling
long time ago
Haven't heard from you,
I guess that means
That I'm no good no more,
that's what it seems

And I, was waiting patiently,
But you never came
I realize it now, won't ever be the same… again
Won't ever be the same… again

You see, I gave up waiting – for you to care
You're not there,
and I wonder if you… ever were

And I, was waiting patiently,
But you never came
I realize it now, won't ever be the same… again
Won't ever be the same… again

 

 

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 و ساعت 13:19 |
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت.خدا دنیای بی زنجیر آفرید.آدم بود که زنجیر رو ساخت.شیطان کمکش کرد.

دل زنجیر شد.زن زنجیر شد.دنیا پر از زنجیر شد و آدمها همه دیوانه ی زنجیری!

خدا دنیا رو بی رنجیر می خواست..نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.

امتحان آدم اما همین جا بود.دستهای شیطان از زنجیر پر بود.

خدا گفت: زنجیرهابتان را پاره کنید!شاید نام زنجیرهای شما عشق است!!!!!!!

یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد.نامش را مجنون گذاشتند.

مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.شیطان این نام را بر او گذاشت.

شیطان آدم را در زنجیر می خواست.

لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست.....

 

 

(از کتاب:لیلی نام تمام دختران زمین است)

 

 

دیشب باز یه حس سبکی عجیب می کردم.دلم میخواست همون موقع بنویسم ولی نشد.شاید بشه گفت آرامش بعد از طوفان بود.(قبل از طوفان بعدی)

داداشی راست می گفت.اونقدر توی این چند وقته منو متغییر دیده که پریروز وقتی زنگ زد که بگه داره میره مسافرت از اینکه دید اونقدر سر حالم شاخ دراورد.گفت دستم به چوب.ولی چشمم زد.چون ۵ ساعت بعدش یه ویرونه بودم.و دوباره دیشب .... نمی دونم چی شد که احساس کردم حالم خوبه!

ار خودم حالم بهم میخوره.

آره دیگران درست میگن.من یه سنگم.یه گوله یخ!!!یه سرد بی احساس.این چند وقته اونقدر این کلمه ها رو شنیدم که............

ولی نه من اینطوری نیستم.خودم که اینطور فکر نمی کنم.

من یه دیوونه ام!(دنیا پر از زنجیر شد و آدمها همه دیوانه ی زنجیری!)هرچی باشه منم آدمم.....

پ ن:آیلی جون.هر چی سعی می کنم صفحه ی نظر خواهیت باز نمیشه!

 

 

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 و ساعت 0:53 |

دیشب شب بدی بود.از اونایی که آدم یه دفعه دلشوره میگیره و بی خودو بی جهت خوابش نمی بره!)تازه دیگرانم از خواب و خوراک مینداره که بلکه کسی پیدا بشه بگه :نه اینطوری که تو فکر میکنی نیست!)اما کسی نتونست اینو بگه!

امروز صبح هم همون روال تا حدی ادامه داشت یه اضافه ی یه مجلس ختم!روز عید!!!!!!!

امروز دیگه چند نفر رک گفتن که دارن به عقل من شک می کنن!فریماه که گفت :تو دیوونه ای!زالزالک هم گفت جدا داره نگرانم میشه!خودمم نگران شدمواقعا جالبه نیست؟

عید همه مبارک باشه.ایشالا به حق همین روز مبارک خداوند عقل نانا رو بهش برگردونه!(هر چند که واقعا شبیه عید نیست.آدم تو خیابون از بس صدای نوحه خونی میاد فکر میکنه عاشوراست!)

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت 12:7 |

ببخش اگه رنجوندمت. می دونی که نمی خواستم.و می دونی که نمی تونم تحمل کنم کسی ازم ناراحت باشه.کاش اومده بودی.کاش اینجا بودی. کاش زود ناراحت نمی شدی.کاش قهر نمی کردی.می دونی که چقدر سردر گمم.نذار بیشتر از اینی که هستم داغون بشم.

می فهمی مگه نه؟همیشه می فهمیدی!این بار هم درک کن.

ببخش این دوست دیوونت رو.

پ ن:آیلی هم باز رفت.دیدی نمی شه همیشه دور هم باشیم. !!!!!قدر دوستی ها رو بدون.بیشتر از اینا که میبینی ارزش دارن.یه روز میرسه که .............

 

 

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 و ساعت 12:38 |

چه جالب!

تصمیمم رو گرفتم!هیچ کدوم از اون ۲ راه رو انتخاب نکردم. دارم دنبال راه سوم می گردم.همیشه ۱ راه  سومی وجود داره....

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 12:8 |

در زهیر گفته بود که همیشه زمانی برای دریدن و زمانی برای دوختن وجود دارد.اما آیا هرگز میشه گفت که قسمت دوخته شده مثل اولش شده؟

نمی شه!

گیر کردم .بد جوری هم گیر کردم.چقدر ۲ راهی بده.نمی تونم تصمیم بگیرم.دلم گرفته.نمی دونم چی کار کنم.

قلبم پاره پاره شده و نمی تونم به هم بدوزمش.اگر هم بتونم هیچ وقت مثل اولش نمیشه!دلم نمی خواد دل کسی رو بشکنم اما تو شرایطی گیر کردم که نه تنها دل خودم داره میشکنه که پای ... نفر دیگه هم گیره!و این خیلی بده.

به کمک احتیاج دارم.امان از رفتن ها .....و بعد بازگشتن های بی موقع و دیر.....

 

 

نانا

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ایور در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 12:21 |

خواندن زهیر رو به خواهش کسی شروع کردم.قشنگ بود .خوندنش رو بهتون توصیه میکنم.

یه قسمتش رو اینجا می نویسم:

عشق نیرویی وحشی ست.اگر بکوشیم مهارش کنیم نابودمان می کند.اگر بخواهیم اسیرش کنیم ما را به بردگی می کشاند.اگر سعی کنیم آن را بفهمیم در سرگشتگی و حیرانی بر جایمان می گذارد.

این نیرو در جهان است تا به ما شادی ببخشد.تا ما را به خدا و به هم نزدیکتر کند.و اما باز اینطور که امروز عشق می ورزیم برای هر دقیقه آرامش باید یک ساعت اضطراب بکشیم.

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 12:12 |

 as we lie beneath the stars
We realize how small we are
If they could love like you and me
Imagine what the world could be

If everyone cared and nobody cried
If everyone loved and nobody lied
If everyone shared and swallowed their pride
We'd see the day when nobody died

We'd see the day, we'd see the day
When nobody died

 

 

nana


+ نوشته شده توسط ایور در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 19:5 |
این چند روزه حسابی درگیر بودم.یه روز رفتم دانشکده که فهمیدم اصلا دلم تنگ نشده بود.انگار دانشگاه فقط روزای بارونی اش خوبه.که همه چای می خوریم و ....(شال گردن و ....)

۵شنبه صبح هم فهمیدم که پدر یکی از دوستای صمیمیم فوت کرده.که دیگه از اون روز همش پیش دوستم هستم و حسابی دپرس و گریه و اینا.دیگه شدم جنازه!

فعلا که همین.

آهان این وسط دارم کتاب .زهیر.نوشته ی پائولو کوئیلو رو که یه نفر ازم خواسته بخونم می خونم.قشنگه!حالا بعدا میام راجع به اش توضیح میدم!

 

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در جمعه سوم شهریور 1385 و ساعت 22:18 |


Powered By
BLOGFA.COM