باز دلم گرفته و...
این دفعه حتی تو هم نفهمیدی چرا!؟هر چی سعی کردم بهت بفهمونم...ولی این بار نخواستی بفهمی.
این دفعه حق با من بود .درسته که تو مقصر نبودی ولی از مقصر طرفداری کردی.و حتی رفتی که از دلش در بیاری ناراحتی رو که من باعثش بودم.در حالی که کسی که ناراحت بود من بودم و تو نخواستی بفهمی!حتی تا لحظه ی آخر تو سر باورت موندی.و این دفعه بیشتر از هر بار داغون شدم.میدونی چرا ؟چون بارهای قبل دلم خوش بود که حتی اگر بی منطق از خودت دفاع میکنی!اما این بار که یک طرف قضیه من بودم و یک طرف اون ...
موضوع مسخره تر از اون بود که بخوادبرزگ بشه!و یا تو بخوای دخالت کنی.یه بحث ساده بین به اصطلاح ۲ دوست که خودشون ظاهرا حلش کرده بودن ولی تو بهش دامن زدی.در حالی که فقط حرفای اونو شنیده بودی!دلگیری من ازش فقط سر این موضوع نبود.یه زخم کهنه بود ...و کسی که صدمه دید باز هم من بودم.
من نمی گم اشتباه نمی کنم.هیچ وقت همچین چیزی نمیگم.اما اینبار باز هم میگم که حق با من بود.
میگی پست قبلی رو خوندی!ولی خوندن و نخوندنت فرقی نمی کنه.وقتی نه تغییری توی تو ایجاد میکنه نه حتی نظر میدی.
من شکست خوردم.خیلی ها رو تونستم عوض کنم اما تو رو نه.در حالی که تنها کسی بودی که می گفت میخواد عوض بشه.تو نمی خواستی!!!
برو بازم از دل اون در بیار که یه وقت از دست من غصه نخوره!آره من بچه ام ولی اینو بدون که تنها کسی که اینطوری فکر میکنه تویی!برای خیلی ها برزگ ترم!بزرگتری که راهنمایی شون هم میکنه.اما در مقابل تو!!!
گفتم که همیشه وادارم میکنی حرفایی رو بزنم که نمی خوام.
پ ن ۱:مرسی که از خوابت زدی و برم وقت گذاشتی!
پ ن ۲ :نمی دونم چرا همیشه ازت انتظار درک بیشتر دارم؟!
پ ن۳ :...؟؟؟؟
پ ن۴:مرسی روزبه که راهنمایی ام میکنی.
نانا
+ نوشته شده توسط ایور در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت
3:31 |