تبليغاتX
چیزی برای گفتن( و شاید نگفتن)

در یک لحظه یک لحظه که خیلی هم کوتاه نبود با تمام وجودم احساس حماقت کردم.حس حماقتی که دلیلش برای خودم هم روشن نیست.چه رسد که بخوام توضیحش بدم!همون باد سردی که یک بار قبلا حسش کرده بودم اومد و خورد بهم!حس کردم خون توی رگهام منجمد شد!هنوز سرماش از دستهام بیرون نرفته!

...

من دارم چیکار میکنم؟

دارم چه بلایی سر خودم و احساساتم میارم؟!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 12:49 |
گاهی وقتها با خود می اندیشم:

"میان من و دیگران فاصله ای است

گویی در کار من اشتباهی است...

وقتی این اشتباه بر طرف شود

من به همه ی مردم نزدیک خواهم شد

و شاید آنها را با عشقی جدید دوست بدارم..."

 

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 11:7 |
جا مانده است چیزی

جایی

که دیگر هیچگاه

هیچ چیز

جایش را پر نخواهد کرد

...

 

 

پ ن:منظورت رو از sms دیشبت نفهمیدم!

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 و ساعت 2:52 |
سلام به همگی.

امروز خوب بود.یعنی خیلی خوب بود.البته تا ۶ عصر.

صبح که بیدار شدم با نونوش فیلم دیدیم.بعد با نونوش و مینا رفتیم خونه ی آیلی.بعد ناهار به نونوش و آیلی و مریم و ب و ح و ع رفتیم بیرون.بعد هم سینما .بعد هم رفتیم بستنی خوردیم .اما بعد پشت چراغ قرمز یه آدم بی احتیط از پشت اومد زد بهمون.ما هم خوردیم به ماشین جلویی.کلی اعصابمون خورد شد.بعد رفتیم خونه ی أیلی بعد هم خونه ی نونوش.

در کل روز خوبی بود به جز تصادفش.فردا میریم سارینا بچه ی فرنوش رو ببینیم.فردا روز پدره!دلم برای بابا تنگ شده.

ابرک تو هم که خوبی.

زالزالک جان ایشالا تو هم میای.

 

+ نوشته شده توسط ایور در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت 0:35 |

واي چه حس خوبي بود وقتي هواپيما توي فرودگاه مهرآباد نشست روي زمين!

زير لب به خودم گفتم :نانا !به خونه خوش اومدي...

وقتي مينا و نونوش رو ديدم كه ديگه كلي ذوق كردم.باورم نميشد كه يك سال بود نديده بودمشون.باورتون نميشه كه تازه احساس كردم توي اين هواست كه ميتونم نفس بكشم.توي همين هواي پر دود.

از صبح با اين كه كار خاصي نكرديم كلي خوش گذشته!فردا هم قراره يه عالمه خوش بگذره.از صبح بيرون و كلي آدم جديد.اي..........از دست اين موجودات جنس دوم!

الان ديگه نميدونم چي بگم.فردا گفتني بيشتر دارم.

تا بعد!

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 و ساعت 22:45 |
I have seen the rain
I have felt the pain
I don't know where I'll be tomorrow
I don't know where I'm going
I don't even know where I've been
But i know I'd like to see them again.

I have seen the rain
I've survived the pain
Oh I've been home 30 years or so
And I'm just stepping up for the blame

We have seen the rain, together
We have survived the pain, forever
Oh it's good to be home again
Its good to be with my friends
Oh it's good to be home again
It's good to feel that rain

 

 

Nana

+ نوشته شده توسط ایور در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت 2:32 |
چند روزبود که موضوعی پیش نمیومد که بنویسم.شاید هم تقریبا وقت نمیشد.بقیه هم که انگار مثل من کم و بیش گرفتارن.از زالزالک و ابر گرفته تا آقای تعریف نشده و ...

امروز فرشته کوچولو ها رو برده بودیم اردو.خیلی خوب بود.خوش گذشت واقعا با اینکه من هنوز مریض بودم و خوب خوب نشده بودم(چند روز بود حسابی سرما خورده بودم.)ولی اصلا از اینکه رفتم پشیمون نشدم.اونقدر دنبالشون دویدیم که از پا افتادیم.تمام روز بازی و بدوبدو و آب بازی و ...البته یه کمی هم درس.دیگه برگشتنه توی اتوبوس همشون از حال رفتن.ولی خدارو شکر همشون سالم برگشتن.

توی چند روز آینده فکر نمی کنم که بتونم بنویسم زیاد.دارم میرم خونه!!!!خونه که چی بگم که ۲ ساله شده همینجا.ولی برای من هنوز خونه همون جاست.اونقدر سرم شلوغ میشه که فکر نمی کنم وقت بشه بیام نت ولی شایدم اومدم.

اونقدر خوشحالم که دارم میرم دوستام رو ببینم که حد نداره.آیلار خانم زیر سر توئه ها!!!!(۵شنبه می خوایم بترکونیم....)

مینا و نونوش برام کلی برنامه ریختن.یعنی برای لحظه لحظه اش.اونقدر که اصلا فکر نمی کنم که به مامان بزرگینا برسم.(اصلا بهشون نمیگم دارم میرم.خدا کنه لو نرم)

خدا کنه که خوش بگذره.بعدش که برگردم باز کار شروع میشه.

دلم برای دانشکده تنگ شده.هرچند که میدونم وقتی برم سر یک هفته بچه ها با خاله زنک بازیهاشون پشیمونم میکنن.با این حال...

ابرک چیزی لازم نداری برات بیارم؟

و تو چی؟

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت 2:13 |
مجله خانواده مرداد ماه ۸۵ -آیینه سرنوشت شما

متولدین مهر

هرگزکاری را که امروز میتوانید انجام دهید به فردا واگذارش نکنید.به ارزش یکدیگر پی ببرید.هیچگاه پشیمان روزهای رفته نباشید.امروز روزی است که باید عشق را تقدیم خودتان کنید.یک پیشنهاد غیرمنتظره خانواده شما را بسیار خوشحال خواهد کرد.سرتان به کار خودتان باشد آینده همین جاست.از گذشته ها درگذرید.همراهمان شوید تا راهی بیابیم و رضایت را ببینیم.بیایید قبل از اینکه کنار هم باشیم در تمامی موارد زندگی یکدیگر را درک کنیم.دوست عزیز فکر خوب ثروت است .کارهایی که قرار است فردا به انجام برسد همین امروز کلک آن را بکنید که فردا شاید دیر باشد.عشق،امروز مهمان شماست.دریچه لحظه شما پر از اطلسی واقاقیا باد.عشق مدار زندگی  و شیرازه کتاب امید و آرزوهاست.احتیاط را رعایت کنید و هیچگاه روی تصمیم خودتان پافشاری نکنید،شاید اشتباه کرده باشید.

زندگی زیباست،به شرطی که زیبا ببینید.مراقب او باشید ،او به فکر شماست.

 

 

ایور

+ نوشته شده توسط ایور در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 و ساعت 1:54 |
وقتی رسید دیگه نفسی براش نمونده بود.اونقدر دویده بود که فکر میکرد دیگه هیچ وقت نتوند نفس بکشه.ردر رو پشت سرش بست و بهش تکیه داد.

از کی فرار میکرد؟خودش هم نمیدونست.حتی نمی تونست درست فکر کنه.خیلی وقت بود که میدوید و به هیچ جایی نمیرسید.انگار داشت فقط دور خودش می چرخید...

هیچ کس نمی فهمید چه حسی داره.البته اگه بشه گفت که اصلا حسی داشت!

از پنجره به بیرون نگاه کرد.هوا دیگه داشت تاریک میشد.تمام روز رو دویده بود.خسته خودش رو انداخت روی صندلی .چقدر هوا گرفته و دم کرده بود.ولی نمی خواست پنجره رو باز کنه.اگار داشت خودشو شکنجه میکرد.

سرش رو تکیه داد به دیوار و گوش کرد.هیچ صدایی نمیومد .انگار تمام دنیا خواب بود.اما توی ذهنش غوغا بود.تا حالا نشده بود اینقدر فکر کنه و به نتیجه نرسد.

بلند شد و رفت روی تخت دراز کشید.با اینکه هوا گرم بود حس کرد داره می لرزه.لحاف رو تا روی سرش کشید بالا.چشماش رو بست و سعی کرد بخوابه.اما چه فایده که تا خوابش برد تمام اون تصاویر اومدند جلوی چشماش.چرا دست از سرش بر نمی داشتن؟این روزا کارش شده بود توی خواب جروبحث و تو بیداری هم دویدن.

وقتی بیدار شد هوا هنوز تاریک بود.رفت پشت پنجره.از بیرون اون دور دورا صدای اذان میومد.بی اراده به آسمون نگاه کرد.زیر لب گفت:آخه پس تو کجایی؟چرا صدامو نمیشنوی؟

رفت تو حیاط.کنار حوض نشست و به عکس ماه که هنوز توی آب می لرزید خیره شد.سرشو بلند کرد و این بار رو به آسمون داد کشید:لااقل یه جوری نشونم بده که هنوز هستی!!!

.

.

.

تالاپ!!!

یه انجیر از درخت جدا شد و افتاد توی حوض.

...هنوز بود و یکی از میوه های بهشتیشو به عنوان نشونه فرستاده بود.

حضور یه دست رو روی شونه اش احساس کرد.

یه لبخند کم رنگ صورتش رو پوشوند.

تنها نبود...

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 17:28 |
نه.من متولد خرداد نیستم ساشوشا جان.یک متولد مهر هستم.اما بهت حق میدم که اشتباه کنی...

این مدت نانا تعادل ترازوش بهم خورده بود.طرف احساساتش سنگینی میکرد به عقلش.در حالی که قبلا برعکس بود.بنابر این یک مهری جوینده ی تعادل و آرامش هر دو رو از دست داده بود.

 حالا آرامش داره بر میگرده.اما اون حس بی تفاوتی هنوز هست.انگار تعادل با بی تفاوتی برگشته در صورتی که قبلا اینطوری نبود.آرامش بود ولی احساساتم هم سرجاشون بودن.

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 17:11 |
در آغاز هر عشقی کنجکاوی وجود دارد.و در اکثر موارد حس کنجکاوی یک مرد را وامیدارد که به طرف یک زن برود .اگر مردی که به طرف زن می رود فهمید که موجودی جدید را کشف کرده است عاشق میشود و  اگر نه مایوس برمیگردد...

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 17:9 |
تو واقعا درباره ی من چی فکر کردی؟!!!یه دختر بچه ی لوس؟واقعا این بود نظرت؟!

..

.

.

کاش می فهمیدی!!!

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 3:51 |
باز دلم گرفته و...

این دفعه حتی تو هم نفهمیدی چرا!؟هر چی سعی کردم بهت بفهمونم...ولی این بار نخواستی بفهمی.

این دفعه حق با من بود .درسته که تو مقصر نبودی ولی از مقصر طرفداری کردی.و حتی رفتی که از دلش در بیاری ناراحتی رو که من باعثش بودم.در حالی که کسی که ناراحت بود من بودم و تو نخواستی بفهمی!حتی تا لحظه ی آخر تو سر باورت موندی.و این دفعه بیشتر از هر بار داغون شدم.میدونی چرا ؟چون بارهای قبل دلم خوش بود که حتی اگر بی منطق از خودت دفاع میکنی!اما این بار که یک طرف قضیه من بودم و یک طرف اون ...

موضوع مسخره تر از اون بود که بخوادبرزگ بشه!و یا تو بخوای دخالت کنی.یه بحث ساده بین به اصطلاح ۲ دوست که خودشون ظاهرا حلش کرده بودن ولی تو بهش دامن زدی.در حالی که فقط حرفای اونو شنیده بودی!دلگیری من ازش فقط سر این موضوع نبود.یه زخم کهنه بود ...و کسی که صدمه دید باز هم من بودم.

من نمی گم اشتباه نمی کنم.هیچ وقت همچین چیزی نمیگم.اما اینبار باز هم میگم که حق با من بود.

میگی پست قبلی رو خوندی!ولی خوندن و نخوندنت فرقی نمی کنه.وقتی نه تغییری توی تو ایجاد میکنه نه حتی نظر میدی.

من شکست خوردم.خیلی ها رو تونستم عوض کنم اما تو رو نه.در حالی که تنها کسی بودی که می گفت میخواد عوض بشه.تو نمی خواستی!!!

برو بازم از دل اون در بیار که یه وقت از دست من غصه نخوره!آره من بچه ام ولی اینو بدون که تنها کسی که اینطوری فکر میکنه تویی!برای خیلی ها برزگ ترم!بزرگتری که راهنمایی شون هم میکنه.اما در مقابل تو!!!

گفتم که همیشه وادارم میکنی حرفایی رو بزنم که نمی خوام.

پ ن ۱:مرسی که از خوابت زدی و برم وقت گذاشتی!

پ ن ۲ :نمی دونم چرا همیشه ازت انتظار درک بیشتر دارم؟!

پ ن۳ :...؟؟؟؟

پ ن۴:مرسی روزبه که راهنمایی ام میکنی.

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 3:31 |
چقدر بده که اینطور سرد شدم. دیروز اینو ۲ نفر بهم گفتن.یکی دوستم فریماه که به این نتیجه رسید که از هر گونه حسی خالی شدم.یکی یه دوست جدید.خودم فکر میکردم که خوبه که اینطور بی تفاوت شدم.اما فریماه بهم گفت اگه احساسات منفی داشتن بهتر از وضع الانم بود!نمی دونم.

حتی نسبت به احساسات دیگران نسبت به هم .چیزی که قبلا به نظرم خیلی قشنگ بود حالا کاملا بی تفاوت...

چرا اینطوری شدم؟کسی میدونه؟!!!

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در یکشنبه یکم مرداد 1385 و ساعت 9:1 |


Powered By
BLOGFA.COM