مثل اینکه بری قایم بشی در حالی که ته ته دلت بخوای که بیاد و پیدات کنه.مثل شنیدن صداش که داره صدات میکنه.مثل ریز و آهسته خندیدن با خودت.مثل چمباتمه زدن رو زمین و صبر کردن.مثل دیدن نیها که دارن تکون میخورن و راه رو برای رسیدنش باز می کنن.میتونی جاتو عوض کنی که دیرتر پیدات کنه ولی این کار رو نمیکنی...
مثل حس دیدنش وقتی که از روبروت در میاد و تو از جا میپری!بین جیغ کشیدن و فرار کردن یا موندن و فرو رفتن تو آغوشش دودل میمونی.
پات گیر میکنه به یه شاخه و از پشت میفتی.چشمای نگرانشو میبینی که بهت خیره شدن.شروع میکنی به خندیدن که یه وقت نترسه.همون موقع هاست که لبخندشو نزدیک تر از همیشه حس میکنی.موهات ریخته تو صورتت و سرت رو توی سینه اش پنهون میکنی.صدای قلبش رو نزدیک تر از همیشه میشنوی.داری با خودت فکر میکنی که اگه مامان لباس خاکیت رو ببینه چی میگه؟!ولی باز همون طوری می مونی.
یه صدا از بیرون نیزار میاد.کسی داره صداش میزنه.
...وقتی میبینی هم بازیت داره میره اشک رو تو چشماش میبینی.همون وقته که میبینی صورت تو هم خیس شد.نمیدونی که این اشک تو ؟یا مال آسمون که رو صورت تو جاخوش کرده؟!توی نیزار تنها موندی و بوی بارون همه جارو پر کرده.صدای رعد و برق رو که میشنوی دیگه وای نمیستی.من دوی طرف خونه.مامان می پرسه کجا بودی تو این بارون؟ولی تو نمیشنوی.هنوز صدای تاپ تاپ قلبش تو گوشته!
.
.
.
مثل قایم شدن توی نیزار می مونه...
نانا

