تبليغاتX
چیزی برای گفتن( و شاید نگفتن)
مثل قایم شدن توی یک نیزار...

مثل اینکه بری قایم بشی در حالی که ته ته دلت بخوای که بیاد و پیدات کنه.مثل شنیدن صداش که داره صدات میکنه.مثل ریز و آهسته خندیدن با خودت.مثل چمباتمه زدن رو زمین و صبر کردن.مثل دیدن نیها که دارن تکون میخورن و راه رو برای رسیدنش باز می کنن.میتونی جاتو عوض کنی که دیرتر پیدات کنه ولی این کار رو نمیکنی...

مثل حس دیدنش وقتی که از روبروت در میاد و تو از جا میپری!بین جیغ کشیدن و فرار کردن یا موندن و فرو رفتن تو آغوشش دودل میمونی.

پات گیر میکنه به یه شاخه و از پشت میفتی.چشمای نگرانشو میبینی که بهت خیره شدن.شروع میکنی به خندیدن که یه وقت نترسه.همون موقع هاست که لبخندشو نزدیک تر از همیشه حس میکنی.موهات ریخته تو صورتت و سرت رو توی سینه اش پنهون میکنی.صدای قلبش رو نزدیک تر از همیشه میشنوی.داری با خودت فکر میکنی که اگه مامان لباس خاکیت رو ببینه چی میگه؟!ولی باز همون طوری می مونی.

یه صدا از بیرون نیزار میاد.کسی داره صداش میزنه.

...وقتی میبینی هم بازیت داره میره اشک رو تو چشماش میبینی.همون وقته که میبینی صورت تو هم خیس شد.نمیدونی که این اشک تو ؟یا مال آسمون که رو صورت تو جاخوش کرده؟!توی نیزار تنها موندی و بوی بارون همه جارو پر کرده.صدای رعد و برق رو که میشنوی دیگه وای نمیستی.من دوی طرف خونه.مامان می پرسه کجا بودی تو این بارون؟ولی تو نمیشنوی.هنوز صدای تاپ تاپ قلبش تو گوشته!

.

.

.

مثل قایم شدن توی نیزار می مونه...

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 2:6 |
باز امشب هوای نوشتن زد به سرم.

توی این گرما هوس زمستون کردم.اون حس موندن زیر لحاف گرم وقتی که هوای بیرون سرده.موندن تو تخت خواب توی یه صبح ابری که بیرون همه جارو برف گرفته.دلم آرامش روزای برفی رو میخواد.خسته شدم از این همه آفتاب.این خورشید خانم هم بعضی روزا دیگه شورش رو در میاره!

تصور کن از خواب بیدار بشی وقتی که همه خوابن.پتو رو بپیچی دورت و بری توی ایوان.همه جا پره از برف.برفی که هنوز جای پای هیچ بنی بشری روش نیست.

رو دیوار جای پای یه گربه رو میبینی که اون بکارت و پاکی برف رو لکه دار کرده...بعد

صدای قار قار یک کلاغ!مسخره است که حتی دلم برای صدای قار قار کلاغ هم تنگ شده.چرا توی این شهر صدای کلاغ نمیاد؟!!!

وای اون دسته طوطی که صبح زود ازبالای خونمون رد میشدن و غروب دوباره برگشتنشونو با صدای جیغشون خبر میدادن.

دلم از اون بستنی بلالی های روبروی پارک ملت میخواد.از اون بیشتر زیتون پرورده ی اول بازار تجریش.

دلم بوی دود میخواد.ترافیک اتوبات صدر.چراغ قرمز میدون تجریش...بام تهران رو که واسه ی یه شب پیاده روی توش حاضرم چیا که ندم!!!

یه برف بازی حسابی تو حیاط مدرسه و یک و فقط یک عکس دست جمعی  دیگه با دوستام.

یعنی میشه بازم دور هم جمع بشیم؟

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 2:5 |
کودکی که آماده ی تولد بود نزد خدا رفت و پرسید:من گویند فردا منو به زمین می فرستین.اما من به این کوچکی و بی پناهی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند جواب داد:از میون فرشته ها یکی رو برای تو به زمین فرستادم.او منتظر توست و ازت مواظبت میکنه!

اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواد بره یا نه.

اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خنده و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد و گفت:فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز بهت لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد:من چطور می تونم بفهمم که مردم چه میگویند در حالی که زبان آنها رو بلد نیست؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت:فرشته ی تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی رو که ممکن است بشنوی در گوشت زمزمه خواهد کرد. و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چطور صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟

خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت:فرشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد میدهد چگونه دعا کنی.

مودم سرش را تکان داد و گفت :شنیده ام در زمین انسان های بدی هم زندگی میکنند.چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

ـ فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود!!!

کودک با نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به خاطر اینکه دیگر نمیتوانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.

ـ فرشته ات از من با تو صحبت خواهد کرد و راه بازگشت نزد من را بتو خواهد آموخت.(گرچه من همیشه در کنارت خواهم بود!)

کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.پس به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:لطفا نام فرشته ام را به من بگو!

خداوند شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی ندارد.به راحتی میتوانی او را مادر صدا کنی...

 

 

نانا

 

+ نوشته شده توسط ایور در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 22:29 |
دیشب باز جادوگر رو دیدم.اومده بود ترجمه ها رو بگیره.۵ دقیقه بیشتر اینجا نبودن ولی نمی دونم توی این ۵ دقیقه باز چی دید تو من که تا رفتن sms زد که" باز که تو فکری؟!!"نمیدونم چطور تشخیص میده؟!

توی این ۲ هفته چند بار ازم پرسیده که" چته؟"منم گفتم که چیزی نیست.خودش خوب میشه.دیشب هم بهش گفتم :یه خود درگیری ساده ست!خودم از پسش بر میام.یه جواب قشنگ داد.گفت:"خود درگیری اگه طولانی بشه حل کردنش سخت تر میشه."

بهش گفتم کوتاه کردنش مستلزم اینه که حافظه ام رو پاک کنم که این از توانم خارجه!گفت:"بعضی فکرها رو که آدم رو اذیت میکنه باید گذاشت یه گوشه ی حافظه که دستت بهشون نرسه تا باز اذیتت کنن.مشکلاتی رو که نمیشه حل کرد نباید بهشون فکر کرد!"

تو هم یه بار گفته بودی وقتی نمی تونی مشکلی رو حل کنی دیگه بهش فکر نمیکنی!(می خوابی!)همون قضیه ی قدیمی بخواب خوب میشی!!!

نمی دونم شما موجودات جنس دوم چطور میتونین اینطوری فکر کنین.من نمی تونم به چیزی که ناراحتم میکنه فکر نکنم.برای همینه که میگن شما ها سطحی هستین!!!از روی همه چیز خیلی ساده میگذرین...

نمی دونم.

 

متن قبلی هم کار خودم نبود!مال جبران خلیل جبران بود.

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 8:33 |
شاید سکوتم را درک نمی کنی.اما احساس میکنم تو نیز خاموش هستی.این روزهای سکوت من روزهای سکوت تو نیز هستند...

.

.

.

لحظه های شادمانی و سرخوشی در اعماق قلب خویش نظاره کنید تا که بازیابید آنچه امروز شما را مسرور دارد آری همان است که پیشتر زهر غمی جانکاه به کامتان ریخته باشد.و در تداوم سیاهی تلخکامی بازنگرید تا ببینید که اشک در مصیبت آن می افشانید که روزگاری سرچشمه ی شادمانی بوده است.

شادمانی چهره ی اندوه است به معیار دل!و آوای خنده از همان چاه بر شود که بسیاری ایام لبریز اشک باشد.

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 11:57 |
مرسی به خاطر اونایی که خودت میدونی!

 

 

نانا

 

 

+ نوشته شده توسط ایور در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 11:10 |
I was five, and he was six
We rode on horses made of sticks
And he wore black, and I wore white
And he would always win the fight

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down
Yeah

Seasons came and changed the time
I grew up, I called him mine
And he would always laugh and say,
Remember when we used to play

Bang bang, I shot you down
Bang bang, you hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, I used to shoot you down
Yeah

Music played and people sang
Just for me, the church bells rang


Well, now he's gone, I don't know why
And till this day, sometimes I cry
He didn't even say goodbye
And he didn't take the time to lie

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down

 

Nana



+ نوشته شده توسط ایور در جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 2:30 |
حس دلتنگی نیمه شب مثل حس خواستن بارون توی مرداد ماه...

یه حس ژرف که بودنش بهتر از نبودنشه .مثل یه حس خواستن اما نرسیدن!

حس دلتنگی برای دوستام اما ندیدنشون.حس از دست دادن فرصت برای بودن باهاشون.

ابرک!دلم برای هوای بارونی تنگه.برای اون فضای بکری که وقتی ۴ صبح اگه بارون اومده باشه و بری توی حیاط تمام فضای دوروبرتو  میگیره...

آره آیلار عزیزم.من ماه رو خیلی دوست دارم.اما تورو بیشتر!!!

ولی دوست داشتن بارون یه طور دیگه ست...

بوی بارون بوی خاطرات بچگی است.بوی دوچرخه سواری.بوی دریا.بوی شمال و بوی سی سنگان.بوی یه شهرک خلوت توی اردیبهشت.بوی شیطنت های یه دختر بچه ی ۷ شایدم ۸ ساله.بوی تاب سواری و داد کشیدن.بوی خندیدن و از همه بیشتر.......گریه کردن!

دلم تنگه برای شنیدن صدای موجهای دریا.برای دود شومینه ی هیزمی.برای شنیدن صدای تق و توق هیزمها توی آتیش.

حتی برای اون روز ابری توی خرداد ماه بعد از امتحان های نهایی که به دوستام گفتم دارم میرم!یادته آیلار؟؟؟۲ سال پیش !چقدر میخندم به حماقت های اون روزام.دلم به چی خوش بود؟دنبال چی اومدم؟یه سراب... ولی چه خوب که زود فهمیدم سرابه.فقط ۳ یا ۴ ماه رو از دست دادم تا فهمیدم زندگی هنوز ادامه داره!

وای اون آخرین مهمونی که با هم رفتیم یادته؟تولد گلناز.چقدر همه خوب و یکرنگ بودن.چرا دیگه نمیشه دور هم جمع بشیم؟!!!

تینا داره میره باز.شنبه میره.بعد از ۵ سال هنوز به این رفتناش عادت نکردم.مثل نبودن تو...دلش خیلی گرفته.هیچ وقت فکر میکردی اون آدم پر شر وشور به این روز بیفته؟این کیه که تونسته اینطوری دلشو ببره؟

همیشه وقتی به این جمله میرسم گیر میکنم.یعنی چی وقتی میگیم یکی دل کسی رو برد؟یعنی کجا برد؟مگه میشه دل کسی رو برد جایی؟

اگه میشه کاش یکی هم بیاد دل منو ببره!تا حالا که هرکی اومده یه چیزیم روش گذاشته و رفته.یه وزنه ی سنگین...

اونقدر به بارون فکر کردم که حس کردم بوش اودم.

میدونی این دفعه با بوی بارون چه خاطره ای اومد؟

یه ماشین زیر بارون!یه ماشین که هوای توش حسابی دم کرده.شیشه هاش رو بخار گرفته.۵ نفر آدم خل و چل هم توشن.دارن چرت و پرت میگن و می خندن.میدونی صدای چه آهنگی میاد؟حدس بزن!

نی نا نای نا نا نای....

نمی دونم چرا این آهنگ توی محیط این ماشین گیر کرده؟تو میدونی؟

.

.

.

بازم توی یه ماشینم.این دفعه توی جاده هراز.انگار سال ۷۵ است.صدای یه آهنگ میاد که تو عالم بچگی بدون اینکه معنیشو بفهمم خیلی دوسش داشتم.

باز یک شب یک دریچه دو چشم قشنگ

نامه ای خیس از ستاره.من و تو چه بیرنگ

عکسی از دیروز دور . یادی از فصل غرور

پشت سر درد شبانه بغضی از جنس ترانه

ساز ناکوک زمانه...

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 2:19 |
شبها اگر فرصت داشتین چشماتونو از این زمین سرد بگیرین و به آسمون نگاه کنین.این شبا ماه فوق العاده ست...

قشنگ و نورانی

 

نمی دونم چرا اینطور دیوونه ی ماهم؟!!!

 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 و ساعت 18:21 |
به تو از تو می نویسم به تو ای همیشه در یاد

ای همیشه از تو زنده لحظه های رفته بر باد

.

.

.

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 و ساعت 18:17 |
دیشب جادوگر اینا خونمون بودن.باز خدا پدرشو بیامرزد.دید حوصله ندارم گفت بریم بیرون.خلاصه یه بادی به سرم خورد.امروز هم بعد از کلاس رفتم خرید.عینک آفتابی و روسری خریدم.

عصر هم قراره با چند تا از بچه ها بریم بیرون.

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت 12:49 |
شاید تمام آنها در ته دل خود به "فکر نکردنی" اندیشیده بودند و "خیال نکردنی" را خیال کرده بودند..

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در سه شنبه بیستم تیر 1385 و ساعت 17:0 |
...که من ایور هستم

راستی ابر بگو ببینم تبریز کجا ها رفتی؟شاهگلی،باغلارباغی،خیابون ولی عصر چی؟حتما برو

از شیرینی و اجیل اونجا هم یادت نره(اگه خواستی بخری از شیرینی سرای تواضع بخر)

 

+ نوشته شده توسط ایور در سه شنبه بیستم تیر 1385 و ساعت 2:10 |
من کاملا خوب هستم.بهتر از همیشه

مگه خوبی باید همیشه با شادی و خوشحالی توام باشه؟

خودت میخواستی از احساساتم بدونی

خب اون smsها هم احساسات اون شب من بود

یه جوراییی از نظر روانی حالت تهوع داشتم

بگذریم

راستی از مهد کودک و فرشته ها چه خبر؟

+ نوشته شده توسط ایور در سه شنبه بیستم تیر 1385 و ساعت 2:6 |
تو خوبی؟ خوشحالم کردی  که نوشتی!ولی sms های دیشبت بوی نا امیدی میداد.می دونم که بعد از نوشتن اینا اونا رو فرستادی.چت شده؟تو که می گفتی خوبی!حرف بزن.بگو!من میشنوم...

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 12:20 |

salam

emruz dar kamale aramesh delam gerefte

az in khodam va in zendegim dige khaste shadam .mikham be noee poost bendazam va taaghir konam.fekr konam in ravand dare shoro mishe chon neshoonehasho daram mibinam

forsathaye ziadi ro az dast dadam va in baram gham angize.nemidoonam chetoor begam . shayad adame ablahi hastam.

emruz behet goftam agar mikhay mano be neveshtan targhib koni rahesh tahdid va asabani shodan nist,ine ke ziad,khub,va ghashang benevisi, ke emruz in karo kardi

shayad barat jaleb bashe ke beduni che ehsase khubi daram vaghti miam inja va neveshtehato mikhunam.vali rastesh toye baazi az neveshtehat ye lahni hast ke azash ziad khosham nemiad

har shab ta saate 1 bidar mimunam ta biam tu net va tuye blogemun ya behtar begam blog to,akhe accountam shabanast

tarjih midadam ta akhare tabestun va shoroe terme dige nabinamet vase hamin emruz az didanet shoke shodam.avval nemikhastam salam konam vali baad didam ke kare khubi nist

akshaye jadugaro ghablan tu orkut dide budam. pesare khubi be nazar miad.ehsase khubi nesbat behesh daram vali to motmaeni ke un betone ye jadugar bashe?

che khube ke in ruza saret hesabi sholughe va behet khosh migzare ,az in nazar behet hasudim mishe

are nana joon

khodamam nemidunam ke budam ya nabudam .vali na in dige biensafiye.budam vali shayad kamrang

yadet nare ke man cheghadr forsat dashtam to ro bebinem va az nazdik ba ham bashim

man budam vali nemikhastam ghabele lams basham shayadam nemitunestam basham ,nemidunam,vali man az chizi natarsidam .

yadet miad unshab behet goftam az un tarneye shahyar khoisham miyad? ....... ba harighe yadha hamsafaram

vaghti dooram be to nazdiktaram......

are. vaghean intoriye

nemidunam chera vali ye ruz belakhare dalilesho kashf mikonam, va behet migam

bar axe to nana man har ruz ba ye ehsase bad az khab bidar misham vali be sorat behesh ghalabe mikonam

manam dust daram khodamo bendazam vasate zendegi ,ama nemidunam chera movaffagh nemisham

shayadam kheili vaghte ke dram zendegi mikonam vali khodam nemidunam...

dar zamineye bimaarefatim harfi nadaram ke behet begam

ama bedun ke

man budam (but maybe invisible)

man khastam (shyad dar del)

man bakhtam(be khodam)

motmaen bash ke to hichi ro nabakhti ,ino zaman behet neshun mide

harfhaei ro ke mizani be del nimigiram

harfhaye ruze avvalet khub yadame

midunestam ke ye ruz moakheze khaham shad.....

 

eyor

+ نوشته شده توسط ایور در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 3:4 |
همه نادان بودند.همه خام بودند. همه سازگار بودند.هیچ کدام حاضر نبودند چبزی جدای از باورهای رایجشان را باور کنند.همه از خدا می ترسیدند.همه ـاز جمله خودش ـزمانی که می توانستند سرنوشت را تغییر دهند ترسو بودند.اما نیک سرشتی حقیقی وجود ندارد.نه در زمین آدمیان ترسو و نه در آسمان خدای قادر متعال که یک سره رنج می کارد!تنها برای اینکه سراسر زندگی مان را به التماس برای رهایی از بدی بگذرانیم...

 

وحشت در تک تک آدمهای آن ساحل زیبا در آن غروب نفس گیروجود داشت.وحشت از تنها ماندن.وحشت از تاریکی که تخیل را پر از دیوها میکرد.وحشت از انجام هر کاری که در کتاب راهنمای رفتار نیک نبود.وحشت از داوری خدا.وحشت از حرفهای دیگران .وحشت از عدالتی که هر خطایی را مجازات میکرد.وحشت از خطر کردن و شکست خوردن.وحشت از پیروزی و زندگی را به تحمل حسادت دیگران گذراندن.وحشت از عشق ورزیدن و واپس رانده شدن.وحشت از بیشتز خواستن.از پذیرفتن یک دعوت.از رفتن به یک مکان ناشناخته.از ناتوانی در سخن گفتن به یک زبان بیگانه.از ناتوانی در تاثیر گذاشتن بر دیگران.از پیری از مردن.از توجه دیگران به نقص هاشان.از بی توجهی دیگران به شایستگی هاشان.از بی توجهی دیگران.چه به خاطر نقص ها و چه به خاطر شایستگی ها.

وحشت.وحشت.وحشت.زندگی حکومت وحشت بود.سایه ی گیوتین.

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 17:11 |
آدم از هر جایی که رد بشه یه رد پایی ازش باقی می مونه مگه نه؟

نمی شه که بری و بیای بی اثر و نشونه!

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 و ساعت 17:49 |
امروز خیلی توی مود نوشتن بودم .برعکس بعضی از روزا که اصلا نمیتونم بنویسم.

این چند روز سعی کردم که سر خودمو گرم کنم.تقریبا از شنبه تا امروز.یه مهمونی یه غیبت پارتی که فردای مهمونی بود.دوباره یه مهمونی ناهار.یه روز استراحت.بعد خودمون مهمون داشتیم.بعد خونه ی یکی از بروبچ فوتبال پارتی.که چون ایتالیا برد کلی خوش گذشت.امروز هم مهمون داشتم.شب هم با بچه ها میریم بیرون.برای فردا شب هم برنامه داریم.چه هفته ی پر باری بود.

بودن!امروز همش به این کلمه فکر میکردم.یه کلمه ی ساده که کلی معنی میده.شاید تاحالا هیچ وقت معنی واقعیشو حس نکردم.اما یه کمی تجربه اش کردم.

بودن تو همیشه مثل بودن هوا بود برام.میدونستم که هستی اما بودنت قابل لمس نبود.هنوز هم هستی.اما یه طور دیگه.همون طور که میدونم پلوتو هنوز توی منظومه ی شمسی هست و داره دور خورشید میچرخه.دوری ولی هستی!

هر روز صبح سعی میکنم که با یه حس خوب بیدار شم.سعی کردم خودمو توی زندگی غرق کنم.در واقع خودمو پرت کردم وسط زندگی.شاید همین وسطا بود که سرم به جایی خورد که یه هفته س درد میکنه!

توی خیابون که راه میرم به همه چی توجه میکنم و همین باعث شده که بیشتر ببینم.

امروز بهم گفتی فکر نکنم که چون زود به زود ازم خبر نمی گیری یعنی بی معرفتی چون با همه ی دوستات اینطوری هستی.ولی خودت نفهمیدی که داری با این حرفت به بی معرفتیت اعتراف میکنی.خودت میدونی که همینی .لازم نیست من بگم.

چقدر بده که آدم نمیتونه خاطراتشو دور بریزه.هرکسی ادعا کنه میتونه دروغ گفته!

و چقدر این عادت من بده که هر چیزی رو آنقدر برای خودم تکرار میکنم که باورم میشه.چیزهایی که اصلا وجود ندارن یا نداشتن .حتی تو!و بودنت!

آره به قول ابر شاید یه رهگذر بودی.یه رهگذر که خواننده بود و شنونده...و هیچ وقت نخواست و نتونست که بگه یا حتی بنویسه!

گفته بودی چو بمانم میمانی

چو بخواهم میخواهی

چو ببازم می بازی

من ماندم

من خواستم

من باختم!

تو نماندی

تو نخواستی

و تو بردی...

 

 

آره !تکرار گفتن از تو اجرای مکرر سمفونی حماقتمه!بعضی از نت ها رو باید گذاشت خاک بخورن و حتی برای خاطر یه دل دیوونه هم اجراشون نکرد!!!

بودنت رو نتونستم نقاشی کنم چون نبودی.فقط نمی دونم و هیچ وقت نفهمیدم که چرا این همه وقت موندی و نبودنت رو بهم یادآوری کردی طوری که باورم بشه هستی!؟؟و در آخر به همون حرفایی رسیدی که من اولش میگفتم.همون چیزایی که ازشون میترسیدم.

همون وابستگی!

میدونی بدیش چی بود؟اینکه اول گذاشتی پیش بیاد بعد ازش ترسیدی.می دونم که ترسیدی!

بعضی وقتا فکر میکنم از خودت بهتر میشناسمت بعضی وقتا هم به این نتیجه میرسم که اصلا نشناختمت غریبه ی آشنایی که شاید فقط شاید خواستی باشی ولی نتونستی...

 

دیشب اینارو نوشتم ولی نرسیدم اینجا بذارمشون چون بچه ها اومدن دنبالم.رفتیم رسگت.آخر شب هم فوتبال پارتی دوباره.امروز صبح هم رفتیم خرید.مانتو و شلوار خریدم.شب شاید بچه ها بیان اینجا فیلم ببینیم.

یادمه یه روز گفته بودی دلت میخواد جادوگر رو ببینی.حالا امروز دیدیش.چطور بود؟

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 و ساعت 19:49 |
عشق ایستادن زیر باران و خیس شدن با هم نیست.عشق آنست که یکی برای دیگری چتر شود و او هیچ وقت نداند که چرا خیس نشد...

 

 

آخرین بار مهربانی را وقتی دیدم که کودکی میخواست آب شور دریا را با آبنباتش شیرین کند...

 

 

بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ میزنن گنجشکها جدی جدی میمیرن.آدما شوخی شوخی با هم بازی میکنن اما قلبها جدی جدی میشکنن...

 

 

چقدر این فرشته های کوچیک و پاک که روزای زوج میبینمشون خوبن.خودشونم نمیدونن که چقدر بهم انرژی میدن و چقدر برام کمکن!

مرسی خداجون که هنوز فراموشم نکردی...

باش !خیلی نزدیک. که مثل همیشه بهت احتیاج دارم!!!

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 و ساعت 17:52 |
شبهای بی تو بودن سخت میگذره!آره بعضی شبا نبودنت غوفا میکنه.غریبه ی بیشرفی که به بی معرفتیت افتخار میکنی...

با اینکه هیچ وقت واقعا برام نبودی ولی شاید نبودنت کمی معنی بودن میداد.برای همین هنوز به بی تو بودن عادت نکردم.

آره احمقم!!!نیازی نیست کسی بهم یادآوری کنه.حداقل اینو فهمیدم... 

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 و ساعت 17:40 |

 
دروغ می گفتی دیگری را دوست می داشتی
بارها گفتم : دوستم داری؟ گفتی: آره
و تا مسیری خاموش بودم
 ولی آخر از پای شکیبا افتادم
و گفتم راست بگو تو را خواهم بخشید
عاقبت با آرزوی فراوان پیشم آمدی و گفتی مرا ببخش .
 دیگری را دوست دارم
گفتم حال که تو سال ها به من دروغ گفتی
این بارهم من به تو دروغ می گویم
تو را خواهم بخشید

 

به من می گفت : اگر روزی جدا گردی وبا غیر آشنا گردی
 چون غنچه ی نشکفته ای من از آن دوری طاقت سوز می میرم
و من با خود در اندیشه اگر روزی جدا گردد و با غیر آشنا گردد
چون مرغ شب ز داغ درد هجرانش یک شب تا صبح نمی پایم
ولی روزی رسید و ما جدا گشتیم
و من دیدم نه او از دوری من مرد ، نه من از غصه دق کردم 

 

نانا

 

+ نوشته شده توسط ایور در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 9:32 |
Love can be a many splendid thing
Can't deny the joy it brings
A dozen roses, diamond rings
Dreams for sale and fairy tales
It'll make you hear a symphony
And you just want the world to see
But like a drug that makes you blind,
It'll fool you every time.

The trouble with love is
It can tear you up inside
Make your heart believe a lie
It's stronger than your pride.
The trouble with love is
It doesn't care how fast you fall
And you can't refuse the call
See, you got no say at all.

Now I was once a fool it's true
I played the game by all the rules
But now my world's a deeper blue
I'm sadder but I'm wiser too
I swore I'd never love again
I swore my heart would never mend
Said love wasn't worth the pain
But then I hear it call my name

The trouble with love is
It can tear you up inside
Make your heart believe a lie
It's stronger than your pride.
The trouble with love is
It doesn't care how fast you fall
And you can't refuse the call
See, you got no say at all.

Everytime I turn around
I think I got it all figured out
My heart keeps calling and I keep on falling
Over and over again
Then the sad story always ends the same
Me, standing in the pouring rain
It seems no matter what I do
It tears my heart in two

+ نوشته شده توسط ایور در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 و ساعت 14:2 |

نمی دونم چم شده.چند روزه که دوباره سردرد هام برگشته!

چقدر هوا گرمه...

امروز آقای خزاعی (یکی از استادهامون) بهم گفت لاغر شدم!!!نمیدونم!شاید به خاطر قیافه ی خسته ام بود.

امروز با یکی از دوستام رفته بودم دانشگاه.خواسته بودنش کمیته ...  .رفتم که تنها نباشه!به خیر گذشت.

من به نشانه ها اعتقاد دارم.(دیدن چیزهایی که باعث میشن یه نتیجه هایی بگیرم یا چیزی رو بفهمم.یا یاد چیزی بیفتم و ...)میخندین؟خوب بخندین.چیکار کنم!چند روزه که دارم زیادی میبینمشون.شاید تاحالا توجه نداشتم.شنبه توی بانک که داشتم به مرز جنون میرسیدم.کم مونده بود از بانک فرار کنم.دیروز هم یکی دیدم.تاحالا توجه کردین؟حتما اگه بخواین شما هم میبینینشون.


فقط کافیه یه روز که میرین بیرون به اطرافتون بیشتر توجه کنین.اون قدر زیادن که حتما چندتاش به چشم میاد

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 و ساعت 14:0 |
خیلی جالب بود برام امروز که با دیدن یه sms یه حس که چند روز بود از دستش داده بودم برگشت!(شاید برای یه لحظه!)

شاید به خاطر بی وقت بودنش بود ولی وقتی خوندمش به همون زودی که اومده بود رفت!

نمی دونم واقعا!

اینروزا علت هیچی رو نمی دونم؟!

ابرک جان!خوش میگذره؟نمرتو دیدی؟میبینی وقتی تو نیستی بلاگ من چقدر بی کس میشه؟زود برگرد!

دلم برای تو و خیلی چیزای آرامش بخش دیگه تنگه!

دلم خیلی تنگه...

 

نانا

+ نوشته شده توسط ایور در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 و ساعت 5:16 |
سلام به بی معرفت ترین و بیشرف ترین بیشرف دنیا!

کجایی؟

It feels like your a million miles away.


+ نوشته شده توسط ایور در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 20:7 |
We try to take it slow
But we're still losin control
And we try to make it work
But it still ends up the worst
And I'm craaazzzy
For tryin to be your laaadddy
I think I'm goin crazy

+ نوشته شده توسط ایور در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 19:57 |
بازم که هیچ کس نیست!خوب تابستون شده سر همتون گرم شده!!!

چقدر امروز هوا خوب بود.

+ نوشته شده توسط ایور در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 19:50 |
امشب هرچی دنبال بهانه گشتم پیدا نشد!مثل کسایی که می خوان یه جوری آرام کنند و آرام بشن.انگار امشب از اون شبها بود که اگه حق انتخاب داشتم نقاشیش میکردم اما حیف که نشد.من نقاشی رو بلد بودم و برای تو نکشیدم.نواختن رو هم همین طور.

نگو گذشته ها گذشت نه اینکه ما گذشت کنیم تا بگذرن.وگرنه امروز همان فرداییست که دیروز در انتظارش بودیم ودیروز هم به این زودی ها گذشته نمی شه.ببخش!قرار بود لااقل من و تو برای خودمون مثل همه نباشیم اما من شدم!زودتر از آن وقت که باید میشدم.من هم به تو از اون حرفایی زدم که همه میزنن.و شاید تو هم ...

نمی دونم چرا بار اول این قدر سخت نبود!این حس اولش مثل چند قطره ی رنگ که روی بوم نقاشی یه نقاش تازه کار پخش میشه کم رنگ کم رنگ بود!اما امروز و امشب هوا جور دیگری بود گرچه اینها باز هم جزو آن هزار بهانه برای نیامدنست...

شاید اگه امشب آسمان به وعده اش عمل میکرد تمامش از باران برات مینوشتم و نمی رفتم سراغ تبرعه ی دلی که مانده بود سر آمدن و نیامدن.

یقین دارم امشب دریا طوفانی بوده!

.

.

.

باور کن بی دلیلی گاهی قانع کننده ترین دلیل دنیاست.

مهم نیست.

اولین سوالم این بود:چرا همیشه یک دلیل برای آمدن داریم و هزار بهانه برای نیامدن؟یک دلیل از آن تقدیر است و صدها بهانه برای تاخیر...

+ نوشته شده توسط ایور در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 19:47 |
چه سلامی؟چه نگاهی!وقتی شانه هایت مدت هاست که به علامت نمیدونم بالاست و انگار حالا حالا ها هم خیال پایین اومدن نداره.

چه تابستونی؟وقتی یه عالمه از برگها هنوز پایین نیومده به خاطرش خودکشی کردن.

چه گرمایی؟وقتی دیگه مه آه من یخ دستات رو حتی تکان هم نمی ده.

چه بهانه ای وقتی تمام بهانه ها رو گرفتی و دیگه گرفتنش برات سخت تر از نگرفتنشه.

چه حرفی؟وقتی تمام حرفها رو زده تصمیم رفتنت رو روی دیوار هر پس کوچه ای نوشتی و من فقط خوندم.

چه سیبی؟وقتی سرخ رو زیر سوال کم رنگ ماندن و نماندنت کشتی.

چه بخششی ؟وقتی دیگه چیزی  حتی لحظه ای درنگ نیست که کسی به تو هدیه نکرده باشه.

چه دوست داشتنی؟وقتی به تعداد حروف دوست داشتن هم دوستم نداری!!!

دریغ از یک شب بارانی.دریغ از بارانی که یک شب مهتاب بیاد و محض خاطر صورتی بودن چند دانه شمعدانی قلمه زده ی گلدان معصوم آن خانه ی دور قشنگ   نخستین حرف نمی دونم تو رو برای همیشه بدزدد و  نه به آب روان بلکه این دفعه به خاک مهربان بسپرد....

+ نوشته شده توسط ایور در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 13:47 |
Won't someone tell me what is happenin' to me?
Why am I so misunderstood? Why can't they see?
Now I'm caught between the devil
And the angel that I used to be

They say I'll understand it all in good time
But age ain't nothin' but a number in my mind
I'm goin' crazy with this push me pull me
Caught between wrong and right

I wanna give in to the woman in me
I wanna be someone they don't want me to be

I started writing down my deepest secrest
7 days a week of truth and fantasy
Got the feelin' that the way my life is
Got to be prepared for changes

Won't someone tell me what is happenin' to me?
Why am I so misunderstood? Why can't they see?
Now I'm caught between the devil
And the angel that I used to be

I wanna give in to the woman in me
I wanna be someone they don't want me to be

I wanna go left when they tell me go right
Don't wanna be the little girl they're kissing good night

They could try to make me write a thousand lines
But that will never change the way I feel inside
They got their opinions but I just don't care
Cuz that's not what I wanna hear

I wanna give in to the woman in me
I wanna be someone they don't want me to be
The moral of the story is I've got no choice
I must not chase...
I wanna go left when they tell me go right
Don't wanna be the little girl they're kissing good night
...


+ نوشته شده توسط ایور در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 13:19 |
امروز صبح که بیدار شدم دیدم چقدر سردمه!خیلی وقت بود که این حس رو نداشتم.وقتی دیدم هوا ابریه کلی خوشحال شدم.وقتی دیدم بارون گرفت که دیگه هیچی!من عاشق این هوا هستم.

دیروز یه عینک آفتابی که خیلی دوسش داشتم شکست.صبح ابر بودن هوا رو به فال نیک گرفتم که امروز باید روز خوبی باشه!

دیروز چیزی ننوشته بودم چون عصبانی بودم.صبر کردم آروم بشم که نیام اینجا کلفت بارتون کنم.اینه رسم نظر دادن؟محض رضای خدا یه بار نوشته هاتونو خوندین؟فقط می نویسین:(نمی دونم چی بگم؟واقعا نظری ندارم....اینا چیه که می نویسی؟قشنگ تر بنویس!!!)تو یکی که دیگه حق نداری اینو بگی.اگه خودت ید طولایی در نوشتن داشتی یه چیزی!اینجا مال منه.منم هر جور که بخوام مینویسم...

داشتم میگفتم.صبح که میرفتم سر کار بارون میومد.هوا یه طوری بود که یاد شمال افتادم.من عاشق شمالم.اون قدر دلم لک زده که برم...

کار هم فوق العاده بود!رفتم قسمت بچه ها.چقدر ماه بودن.عاشقشون شدم.دیگه فکر نکنم که با پای خودم برم سراغ آدم بزرگا!چه دنیای قشنگی بود.نمی دونم چرا تا حالا ازش فاصله گرفته بودم.؟؟چقدر همه ساده و پاک بودن.به دور از دروغ!!!

اما بعدش دوباره گذرم به آدم بزرگا افتاد.(بانک)همه برای انجام دادن کاری که وظیفشونه اونقدر آدم رو اذیت و معطل می کنن که...

امشب مهمونی دعوتم.تازه دیشب فهمیدم.کلی کار دارم.نمی دونم میرسم بهشون یا نه!

 

+ نوشته شده توسط ایور در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 13:9 |
امروز که تو سی دی هام میگشتم به یه آهنکی رسیدم.گفتم یه قسمتشو اینجا بنویسم.

All we do is make up
Then break up
Why don’t we wake up
And see

When love hurts
It won’t work
Maybe we need some time alone
We need to let it breathe

دیگه واقعا قاطی  کردم.نمی دونم این پرت و پلا ها چیه که اینجا مینویسم؟

آدم روانی که دیدین حتما؟!

چرا هیچ کس نیست؟همتون رفتین بیرون؟؟؟دلم میخواد برای تمام چیزایی که نوشتم نظر بذارین.اینو که میفهمین؟هان؟؟؟

+ نوشته شده توسط ایور در پنجشنبه هشتم تیر 1385 و ساعت 22:36 |
امروز چه روزی بود!سراسر بیکاری وبطالت.

دلم تنگ بود نمی دونم برای چی؟!

ابرک خانم !کجایی پس؟

دلم گرفته.میخوام داد بزنم.کارم از گریه گذشته.نمی دونم چه مرگمه؟هر چند وقت یه بار اینطوری میشم.

امروز همش بیکار بودم.تلویریون نگاه کردم.کتاب خوندم.هیچ جا نرفتم.نقاشی که از اتاقم میکشیدم رو تکمیل کردم.در واقع خرابش کردم از بی حوصلگی.

دیگه نمی دونستم چیکار کنم!

بیشرف تو کجایی الان؟آهان امروز ۵شنبه ست.تو خیابونی حتما.خیلی بی کار باشی رفتی استخر.

خسته شدم از اینکه به فکر همه بودم.از اینکه سراغ دیگران رو گرفتم.از اینکه حالشون رو چه از خودشون چه از بقیه پرسیدم...

دلم پره از همه جا!

یه بار بهم گفتی جون گون ...

میخواستم ازت بپرسم یعنی چی؟نمی دونم چرا نپرسیدم.خیلی چیزا رو نپرسیدم.

الان نمیدونم دارم چی می نویسم.مثل همیشه بدون فکر فقط مینویسم...

امروز یه قیافه ی دیدنی بودم.موهام وز کرده بود رفته بود هوا.حوصله نداشتم درستش کنم.حوصله ی هیچی رو نداشتم.

بسه دیگه حرف بیخودی زدن .از اینم خسته شدم.

میرم تا بعد...

+ نوشته شده توسط ایور در پنجشنبه هشتم تیر 1385 و ساعت 22:27 |
بیشرف!ایور نانا رو نا امید کرد .با این چیزا حل نمیشه.بعدشم مگه خودش دستش کجه که ابر به جاش پیغام بذاره؟ابر هرگز همچین کاری نمی کنه.

ایور اگه راست می گه خودش پیغام بذاره.دیگه از غریبه هایی که هر روز سر می زنن و نظر می ذارن که کمتر نیست؟هست؟

بعدشم به این زودی تورو چی؟توقع داری چی کار کنم؟باز بشینم غصه بخورم؟تازه دارم سعی میکنم بشم مثل تو.سیب زمینی!!!اگه غیر از این هستی بگو!از اون روز رفتی گم شدی نپرسیدی نانا مرده یا زنده ست؟این بود اسمش معرفت؟من به قول خودت از دوستای معمولیم خیلی بیشتر خبر دارم آقای با مرام...

این طوری کسی برات اهمیت داره؟

آفرین!دست خوش!!!

+ نوشته شده توسط ایور در پنجشنبه هشتم تیر 1385 و ساعت 8:58 |
امروز به این فکر میکردم که چقدر خوبه که اینجا رو برای نوشتن دارم.وگرنه دق میکردم.(بازم ازش تشکر میکنم که پیشنهاد باز کردن اینجا رو داد)

ابر عزیزم.آره درست میگی.خاطرات خوب و قشنگ زیادن.ولی همین هاست که آدم رو اذیت میکنه.همین خوب و شیرین بودنشون.

+ نوشته شده توسط ایور در چهارشنبه هفتم تیر 1385 و ساعت 18:57 |
خوب بگین ببینم تغییرات جدید چه طور بود؟

همون طور که حتما فهمیدین ایور دیگه اجازه ی نوشتن در اینجا رو نداره!می خواست بنویسه تاحالا نوشته بود!اگر فقط خوانندس پس یکیه مثل شماها.میتونه نظر بده!اون دیگه برای من ایور نیست.فقط خودشه!همون اسمی که اسمه خودشه!نه هیچ اسم دیگه ای...

+ نوشته شده توسط ایور در چهارشنبه هفتم تیر 1385 و ساعت 9:59 |
I was waiting for so long
For a miracle to come
Everyone told me to be strong
Hold on and don't shed a tear
So through darkness and good times
I knew I'd make it through
And the world thought I had it all
But I was waiting for you
Hush now
I see a light in the sky
Oh it's almost blinding me
I can't believe I've been touched by an angel
With love
Let the rain come down
And wash away my tears
Let it fill my soul
And drown my fears
Let it shatter the walls
For a new sun
A new day has come
A new day has come
Where it was dark now there is light
Where there was pain, now there's joy
Where there was weakness, I found my strength
I see a light in the sky
Oh it's almost blinding me
I can't believe I've been touched by an angel
With love
Let the rain come down
And wash away my tears
Let it fill my soul
And drown my fears
Let it shatter the walls
For a new sun
A new day has come
+ نوشته شده توسط ایور در چهارشنبه هفتم تیر 1385 و ساعت 9:54 |
سلام به همگي

من خوبم!سعي ميكنم كه از اينم بهتر باشم.

تابستون شروع شده و من تازه ديشب فهميدم.بعد از اينكه ۲۴ ساعت از زندگي عزيزم رو حروم كردم و يك شب بيخوابي همراه با گريه داشتم(يادتون كه هست؟)به خودم اومدم.بله!گفتم نانا خانم!بسه ديگه.برو زندگي كن!حال كن!... هر چي ايوره!

تابستون شروع شده با يه عالم آدم جديددوستاي جديد.محیط کار جدید.گفته بودم کار میکنم؟دنيا كه به آخر نرسيده؟!ميخوام زندگي كنم!!!

يه چيز ديگه!ديشب دوباره رفتم سينما.ميخواستم ببينم كجاي رفتار ايور شبيه يوسف بوده؟(ايور خودش ميگفت!)خلاصه به اين نتيجه رسيدم كه هيچ شباهتي در كار نبود!!!!!!!!!!!

نانا از ديشب خيلي چيزارو براي خودش تغيير داده.اينجا هم ميخواد تغييراتي ايجاد كنه.به زودي...

فكر نمي كنم كه از اين به بعد زياد از ايور بگم.فقط خودش گفته یه چیزایی پیشش دارم که نمی دونم چین؟و موندم تو خماریش.

اون ديگه فقط يه دوسته!!خودش اينطور خواست.

اميدوارم كه همتون خوب باشيد و حال منم خوب بمونه

+ نوشته شده توسط ایور در چهارشنبه هفتم تیر 1385 و ساعت 9:26 |
سلام.

دیدین نشد اینجا رو ببندم!ایور ازم خواست.باهاش حرف زدم.

میخوام براتون یه داستان بگم.خوشحال نشین .fairy tale نیست که آخرش happily ever after بشه!

از اولش نمی گم.خسته میشین.آخرشو میگم.

:

دیشب وقتی ایور حرفای نانا رو خوند براش sms زد.البته نانا اونارو ساعت ۲ صبح دید.تا ۲:۲۰ داشت میخوندشون.یه وقت فهمید داره گریه میکنه.ایور خیلی قشنگ حرف زده بود ولی اشک نانا رو در اورد.چون ایندفعه پیشنهاد نانا رو قبول کرده بود.شاید نانا انتظارشو نداشت .چون همیشه یه ایور مبارز میخواست.پس شروع کرد به جواب دادن.تا ساعت ۲:۴۰ که بالاخره ایورو بیدار کرد.تا ساعت ۴:۲۰ حرف زدندونانا تمام حرفایی رو که تو این ۹ ماه نگفته بودو گفت.نترسین اونقدر ایورو میشناخت که بدونه پررو نمی شه.نانا تمام این ۲ ساعت رو مداوم گریه کرد .نمی دونست ایور چیکار میکنه!همینطور نمی دونست که چرا اشکش بند نمیاد.اما نیم ساعت بعد از تموم شدن حرفاشون ایور براش یه شعر فرستاد که جوابه هر۲ سوالشو گرفت:اشک رازیست.لبخند رازیست.عشق رازیست.اشک آن شب لبخند عشقم بود...

نگفتم آخرش چی شد؟

نانا و ایور برخلاف چیزی که دلشون میخواست به عقلشون گوش دادن و تصمیم گرفتن فقط دوست باشن.

قصه تموم شد.دیدین fairy tale نبود!

من هنوز اینجا مینویسم.شاید از فصل جدیدی که نانا و ایور شروع کردن.

پ ن:فیلم آتش بس رو از روی نانا و ایور ساختن!البته به جز آخرشو!

+ نوشته شده توسط ایور در سه شنبه ششم تیر 1385 و ساعت 6:16 |
من نابود شدم!آره دیروز به خاطر حرفهای یه آدم فضول که فکر کرد هرچی که میبینه باید جار بزنه نابود شدم.

ایور دارم برای تو مینویسم چون میدونم بالاخره اینجا رو میخونی.آره درست میگی.شاید من همه چیز رو بزرگ میکنم ولی خیلی وقتا همین چیزهای کوچیک باعث میشن بزرگها رو ببینیم.و من چقدر دیر دیدم...

یه شعری بود که خیلی دوسش داشتم که اینطوری شروع میشد:(دارم از تو می نویسم که نگی دوست ندارم) اما حالا من دارم از تو مینویسم که بگم دوست ندارم!!!دیگه نمی خوام ببینمت!دلم برات تنگ میشه بی شرف اما...

میدونم که مثل همیشه فکر میکنی که دارم تند میرم.ولی اینم می دونم که مثل همیشه چیزی برای گفتن نداری!

چقدر اینجا رو دوست داشتم.چقدر بهم آرامش میداد.وچقدر بده که همیشه چیزایی رو که دوست دارم باید از دست بدم...

نوشتن رو بدون تو شروع کردم بی تو هم تمومش میکنم.

دیگه اینجا چیزی برای گفتن نیست...

پ ن:زالزالک عزیزم!زنگ نزن.حوصله ندارم برات توضیح بدم.

ابر خوبم!نپرس.چون نمی تونم بهت بگم.

تعریف نشده ی عزیز سعی کن تعریف نشده بمونی.

والسلام.

+ نوشته شده توسط ایور در دوشنبه پنجم تیر 1385 و ساعت 9:1 |
آره ابر.اشتباه كردي.اين اون دوست عزيزمون نيست !(خوشبختانه!)

يه حرف ديگه!

از ۵شنبه تا حالا از ايور خبر ندارم.جالبه نه؟آخه انده معرفته!!!(بگين ماشالا كه چشم نخوره بچمون!)منو بگو كه ...

هيچي .ولش كنين كه گفتن نداره.

تا بعد...

+ نوشته شده توسط ایور در شنبه سوم تیر 1385 و ساعت 17:29 |
به همگي سفارش ميكنم كه پست( rubish )ناديا رو بخونن!من كه واقعا كيف كردم.

 

+ نوشته شده توسط ایور در شنبه سوم تیر 1385 و ساعت 17:15 |
نمی دونم که من و ابر چیکار کردیم که از تعریف نشده هم تعریف نشده تر شدیم؟!حالا ابر یه کارهای تعریف نشده ای می کنه بعضی وقتا ولی من چی؟اون موردم اگه نگفتم برای این بود که هنوز نمی دونم که به ایور بگم یا نه!یادتون هست که برای خوندن سر میزنه؟حالا شاید اگر بهش بگم فقط بخنده ها؟!!

ولش کنین اصلا!

یه چیز دیگه هم بگم :اینکه ابر پیش خودش فکر میکنه من بهش توی دوستی خیانت کردم.اینو وقتی تو چشمام خیره شد و پرسید:(تو چی میدونی ؟) فهمیدم.اما میخوام بدونه که اینطور نیست.جدی میگم!

کاش اینو بفهمه که خیلی وقتا میشه که اون چیزی که پیش خودش حس میکنه درست نیست...

پ.ن:راستی ابر!دیروز جات خیلی خالی بود.کاش میتونستی بیای.

 

+ نوشته شده توسط ایور در جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 19:37 |
خوب دوستان چه خبر؟

من که خوبم.شکر!

امروز بالاخره اون امتحان کابوس برگزار شد.نتیجه؟فکر کنم که پاس بشه.البته امیدوارم.دیروز که داشتم از استرس میمردم.اصلا مریض شده بودم.

حال ابر هم بهتره!برای اطلاع اونایی که در جریانن.باهاش حرف زدم.عذاب وجدانم رفع شد!

امروز رفتم سینما.آتش بس!بازم توصیه می کنم که ببینینش حتما!مخصوصا خانوما که کلی خوش میگذره.

اما بعدش که اومدم خونه باز حالم گرفته شد.به ما خوشی نیومده!یه حرفای عجیبی شنیدم که شاخ دراوردم!البته چون یکی دو نفر که آشنا هستن اینجا رو میخونن نمی تونم توضیح بدم.اصلا کل قضیه خنده داره .نمی دونم اصلا به ایور بگم یا نه...

اصلا ولش کن!!!

شماها چه خبر؟

+ نوشته شده توسط ایور در پنجشنبه یکم تیر 1385 و ساعت 20:50 |


Powered By
BLOGFA.COM