تبليغاتX
چیزی برای گفتن( و شاید نگفتن)
دیشب حسابی قاط زده بودم.خودمم خسته شدم از بس گفتم دلم گرفته.ولی خوب مگه این آدما برای ادم اعصاب می ذارن.البته آخر شب یه نفر تا حدودی از دلم در اورد!!!(برای یه بار تو عمرتون مثبت فکر کنین.)

دیروز شنیدم فیلم آتش بس اکران شده و من خبر نداشتم.ندید توصیه می کنم برین ببینین.

خودمم نمی دونم چه مرگمه؟!یه روز میگم خوب امتحانتو بد دادی.یه روز دیگه حوصله ی مهمون نداری یه بار دیگه تقصیر ایوره!نمی دونم .خیلی زودرنج شدم!(شاید بهش بگین لوس)ولی خوب همینه که هست!می خواین بخواین نمی خواین هم باز خیلی دلتون بخواد!دختر به این گلی...

حیف از من نیست هی بیخود حرص بخورم؟هی جوش بزنم؟

هنوزم التماس دعا دارم که ۲ تا امتحانم مونده.و به یکیش در معنای واقعی میشه گفت :کابوس.......

دیشب داشتم شعرای حمید مصدق رو میخوندم.از یکی از قصیده هاش خیلی خوشم میاد.(آبی خاکستری سیاه)اگه نخوندین برین بخونین.شاید یه روز یه قسمتاییشو نوشتم اینجا!

 

+ نوشته شده توسط ایور در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 9:44 |
یعنی من الان صاف از جلسه ی امتحان اومدم.نتیجه؟افتضاح.خوشم میاد که دارم یکی بعد ار دیگری...

نمی دونم ابر چش شده!الان دیدمش ولی ازش نپرسیدم.گفتم قبل از امتحان اعصابش خراب نشه!!

امتحان بعدی که دیگه کابوسه.

شما ها کجایین؟ابر؟آقای تعریف نشده؟زالزالک؟الهام؟

چرا هیچ کس نیست؟!

+ نوشته شده توسط ایور در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 15:12 |
سلام و بازم دلم گرفته

اما نه از امتحانا و نه از دست ایور.دیگه به هیچ کدوم فکد نمی کنم!ایورناراحت نشو خواهشا که حالم خوب نیست!

بعد از اینکه آقای تعریف نشده گفت حال ابرخوب نیست.رفتم براش کامنت بذارم(برای ابر)دیدم که نمی شه.رفتم سراغ تعریف نشده دیدم که!چی دیدم!!!دیدم اونجا خداحافظی کرده!گفته بلاگ رو بستم!!!هر ۲ تاشو!!!!!!!!

ابر!آخه این رسمش بود؟نباید به منم می گفتی؟آخه چرا؟واقعا نمی فهمم!از چیزی عصبانی هستی؟اونقدر بزرگ هست که بلاگتو ببندی؟تو بری من بمونم چی کار؟من که امروز باهات حرف زدم خوب بودی!چرا پس چیزی نگفتی؟

دلم خیلی گرفت.حوصله ندارم درس بخونم...

+ نوشته شده توسط ایور در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 17:34 |
امروز چيز خاصي براي گفتن ندارم.مثل ديروز كه چيزي نگفتم.

فقط همين كه از دست ايور خيلي ناراحتم.نه به دلايلي كه شما ها مي دونين.نه به خاطر اينكه اينجا نمي نويسه!نه .چون اين قضيه رو ديگه بي خيالش شدم!

به دلايلي كه فقط خودش مي دونه...

فردا ۲ تا امتحان دارم.لطفا دعام كنين.

آقاي تعريف نشده !پرسيده بودي كه ابر چشه؟باور كن كه نمي دونم.

من ديگه واقعا هيچي در هيچ زمينه اي نمي دونم...

+ نوشته شده توسط ایور در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 9:17 |
سلام.

امروز خوب بود.کلا خوش گذشت.خبر خاصی هم نبود.که البته خیلی وقتا بی خبری خودش بهترین خبره!

امروز با ایور حرف زدم.یه کمی کم حوصله شده.به خودش بگی می گه طوری نیست.ولی من می فهمم.

حتی عامل اصلیشم میدونم.اصلا انگیزه ی هیچ کاری رو نداره!!!که این خودش خیلی بده.داره منم بی

انگیزه میکنه.اما من نمی خوام که این طوری بشه...

بعضیا بهم گفتن برای اینکه  آرامشم برگرده این بلاگو ببندم یکی دیگه باز کنم!(چون یه سری ها کشفم کردن!)اما هرچی فکر کردم دیدم نمی تونم.این بلاگ مثل بچه ام می مونه.مثل اولین نقاشیم که نتونستم هیچ وقت هدیه بدمش.شاید چون اولیه.نمی دونم.ولی دوسش دارم.

چرا باید یه سری آدما با کاراشون مجبورم کنن چیزی که دوست دارم از دست بدم؟

من تسلیم نمی شم !

می مونم تا جایی که بشه!!!

+ نوشته شده توسط ایور در جمعه بیست و ششم خرداد 1385 و ساعت 23:8 |
سلام همگی!

خوب همون طوری که پیش بینی می شد امتحان افتضاح بود...

واقعا چیزی ندارم که راجعبش بگم.

امروز تو کار یه دوست زیادی دخالت کردم.کم مونده بود بگه به تو چه!!!

+ نوشته شده توسط ایور در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 و ساعت 23:53 |
دیروز رفتم دانشکده.هیچ سودی نداشت.اشکالی هم رفع نشد.تقریبا وقت تلف کردیم.

الان یبدار شدم که یه کمی بخونم اگه بشه .امروز دیگه امتحانه .خواهشا همگی برام دعا کنین...

دفعه ی بعد که بیام حتما امتحان رو دادم

+ نوشته شده توسط ایور در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 و ساعت 4:23 |
امروز از ظهر ميرم  دانشگاه خير سرم درس بخونم.ساعت 4 بچه ها كلاس رفع اشكال گذاشتن.رفع اشكال درسي كه حتي نمي دونم قضيه اش چيه؟موندم همين طور...

حالم از ديشب بهتره!آقاي تعريف نشده نمي دونم سر مي زني يا نه!؟اما ابر حالش بده .به اون سر بزن.كمكش كن!

ابر فراموش كن هرچي كه بوده رو!!!

ديگه بايد يرم.شايد از دانشگاه يه سري زدم...

+ نوشته شده توسط ایور در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 8:24 |
سلام و فقط همین!
+ نوشته شده توسط ایور در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 8:15 |
سلام همگی

باز آخر شب شد من دلم گرفت.

نمی دونم آدما چرا اینطورین؟الان یه جمله ای که یه دوست که خیلیم قبولش دارم نوشته بود یه جایی رو خوندم که واقعا منقلب شدم.آخه چه طور میشه با شنیدن یه جمله راجع به شخصیت یه آدمی که اصلا نمیشناسیش قضاوت کرد؟که تو تونستی؟نمی دونم واقعا!شاید حق با اون باشه!

اه !حالم بد میشه از اینقدر مجهول نوشتن!آخه هر روزم یه آشنا میاد مارو کشف میکنه!

امروز که علنی به ۲ نفر گفتم: ديگه نياين اينجا!

به هر حال آدما همينن ديگه...

هر كس به طريقي دل ما مي شكند

بيگانه جدا دوست جدا مي شكند

بيگانه اگر ميشكند حرفي نيست

از دوست بپرسيد چرا مي شكند؟

 

 

+ نوشته شده توسط ایور در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 0:3 |
زالزالک جان!لطفا زحمت میکشی میای نظر میدی یه چیز درست و حسابی بکو برای یه بار توی عمرت!اسم اون دوست رو هم نمیتونم بگم!(بمون تو خماریش)

من الان اومدم دانشگاه که مثلا درس بخونم ولی خوب میبینین که اومدم نت!حس درس خوندن نیست.

آره نانا خانوم.این ترم که مشروط شدی میفهمی!

ایور هم که چشم خورد دیگه ننوشت!

برم دیگه!وجدان درد گرفتم...

+ نوشته شده توسط ایور در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 و ساعت 14:36 |
ایور ادامه بده!

هستم تا وقتی که باشی...

+ نوشته شده توسط ایور در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 و ساعت 8:2 |
دیروز یه دوست بهم چیزی رو ثابت کرد که خیلی قشنگ بود.صداقت!!!

شاید خودش حس بدی داشت از اینکه بهم گفته یا فکر میکرد با این کارش آرامشم رو بهم زده!اما برام یه دنیا ارزش داشت!

من اینجا راحت مینویسم.مهم نیست که منو شناختی.مهم اینه که دیروز خودتو ثابت کردی.

و من بهت اعتماد دارم...

+ نوشته شده توسط ایور در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 و ساعت 8:0 |
یه چیز دیگه:ایور جان  موقع نوشتن و کلا برای نوشتن اینقدر فکر نکن.راحت بنویس.هرچی توی دلت هست رو آزاد بذار که خودشونو نشون بدن.بعدش یه حس واقعا خوب بهت دست میده!من هیچ وقت قبل از نوشتن فکر نمی کنم.(کاری که تو همیشه می کنی)

 

+ نوشته شده توسط ایور در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 و ساعت 7:35 |
سلام به همگی!!

یه اعتراف:دیشب اونقدر از دست ایور عصبانی شدم که می خواستم بی خیالش شم و بلاگ رو شخصیش کنم.

ولی وقتی الان اومدم و دیدم بالاخره شروع کرده همه چیز یادم رفت و بخشیدمش!

البته یه عامل دیگه هم بود.اونم هدیه ای بود که پدر بزرگ دیشب برام خرید!(از عصبانیتم کم شد دیگه!)

خلاصه  امروز تا اینجاش که خوب بوده.

مرسی از همتون که نظر  میدین.بازم بیاین...

+ نوشته شده توسط ایور در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 و ساعت 7:13 |

I have been lonely talking and thinking to myself, now I realize how essential it is to have someone to share oneself with.

+ نوشته شده توسط ایور در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 و ساعت 2:28 |
دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است

(لطفا هر کی معنی این شعر رو میدونه برام بنویسه)

ایور

+ نوشته شده توسط ایور در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 و ساعت 2:23 |
جا مانده است

چیزی جایی

که هیچگاه دیگر

هیچ چیز

جایش را پر نخواهد کرد

نه موهای سیاه

نه دندان های سفید

 

(حسین پناهی)

 

 

+ نوشته شده توسط ایور در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 و ساعت 8:29 |
متن قشنگي بود.نه؟

ايور اون قسمتايي كه رنگش فرق داره مال توئه!

آخه ميدونين ايور لااقل براي خوندن به اينجا سر ميرند.

مرسي از تمام كسايي كه بهم سر ميزنن...

دقت كردين بيشتر با آبي مي نويسم؟خيلي اين رنگ رو دوست دارم!

+ نوشته شده توسط ایور در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 و ساعت 8:5 |
easy is to get a place in someone's address book.
difficult is to get a place in someone's heart.

easy is to judge the mistakes of others
difficult is to recognize our own mistakes

easy is to hurt someone who loves us.
difficult is to heal the wound...

easy is to forgive others
difficult is to ask for forgiveness
easy is to enjoy life every day.
difficult to give its real value...

easy is to pray every night.
difficult is to find god in small things...

easy is to promise something to someone.
difficult is to fulfill that promise...

easy is to say we love.
difficult is to show it every day...

easy is to weep for a lost love.
difficult is to take care of it so not to lose it.

easy is to think about improving.
difficult is to stop thinking it and put it into action...

+ نوشته شده توسط ایور در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 و ساعت 7:58 |
خوب بازم سلام

چه خبر؟هيچي.سلامتي.ديروز كه واقعا پر افتخار باختيم!(فوتبال رو مي گم)

حالا من هيچ وقت فوتبال نگاه نمي كنم.ديروز گفتم:نانا!جام جهانيه.بشين ببين.ديدن همانا و حرص خوردن همان!

بگذريم...

از ايور هم كه ديگه نمي گم كه گفتن نداره!خودش بخواد مي توند بياد بنويسه.

نه!دوست عزيز .فضولي نكردي.اما من جوش نياوردم.باورش كردم ولي داشتم ازش گله مي كردم.

به هر حال ديگه راجعبش حرف نمي زنم.به قول يه دوست تازه تنهايي هم ميشه با بلاگ حال كرد!!!

+ نوشته شده توسط ایور در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 و ساعت 7:44 |
There's a time for us to let go
There's a time for holding on
A time to speak, a time to listen
There's a time for us to grow

There's a time for laying low down
There's a time for getting high
A time for peace, a time for fighting
A time to live, a time to die

A time to scream, a time for silence
A time for truth against the lie
A time for faith, a time for science
There's a time for us to shine

There's a time for misbelieving
There's a time to understand
A time for hurt, a time for healing
A time to run, and make a stand

This is the time
Of our lives...

+ نوشته شده توسط ایور در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 و ساعت 7:57 |
واقعا جالبه این حس عجیب!قبلا همیشه می گفتم کسایی که بلاگ می نویسن چه حال و حوصله ای دارن!اما حالا که خودم شروع کردم دیدم خیلی خوبه !یه حس خوب!!!

حالا باز هم جالبه که بدونین این ایور که منو کاشته اینجا خودش پیشنهاد وبلاگ نوشتن رو داد!این طوریه دیگه .چی کارش میشه کرد؟یه ایور که بیشتر ندارم!

اما ایور !پر رو نشو که میرم یکی دیگه پیدا می کنم!!!

+ نوشته شده توسط ایور در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 و ساعت 7:43 |
A.B.C.D.E.F.G. ?a boy can do every thing for a girl !hala barax g.f.e.d.c.b.a!girls forget every thing done and catch a new boy again !

+ نوشته شده توسط ایور در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 و ساعت 7:28 |
بازم سلام.

نخیر.هیچ تغییری حاصل نشد.هنوزم از ایور خبری نیست!

منم که دیروز رفتم مثلا درس بخوانم.نخواندم آقا نخواندم!به کی بگم آخه!الان تمام بچه های کلاس دارن خر میزنن الا من.چی کار کنم درس خوندنم نمی آد!تازه مهمونم برامون اومد!

یکی نیست بگه آخه نانا !خوب نیا نت.به جاش برو ببین اصلا قضیه ی اون کتابا چیه؟!کو گوش شنوا!!!

و در آخر دعا می کنم خداوند همه ی ما را حفظ کند!!!

(مگه اینکه در مورد من معجزه ای بشه!)

 

+ نوشته شده توسط ایور در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 و ساعت 7:21 |
نه تو می مانی

نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

+ نوشته شده توسط ایور در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 و ساعت 7:5 |
واي كه باز امتحان ها شروع ميشن و من هنوز چيزي نخوندم!
+ نوشته شده توسط ایور در شنبه بیستم خرداد 1385 و ساعت 8:59 |
بازهم سلام

من نانا هستم!چرا الان دارم اينو ميگم؟تا بدونين كه وقتي نوشتيم نويسنده نانا و ايور يعني چي؟يعني ما ۲ نفريم كه قراره كه با هم اينجا بنويسيم.ولي ايور تا حالا ننوشته!فقط منم كه مينويسم...

از بس كه بي حوصله ست!چي كارش كنم كه يه كمي اكتيو شه؟ 

+ نوشته شده توسط ایور در شنبه بیستم خرداد 1385 و ساعت 8:54 |
سلام به تمام کسایی که اینارو میخونن و نمی خونن.نظر میدن و نمیدن...

دیروز دلم گرفته بود.چون حس می کردم که پریشب ناراحتش کردم!باهاش بد حرف زده بودم.با اینکه وقتی ازش پرسیدم گفت:نه!ولی میدونم دلگیر بور.آخه تقصیر منم نیست.بعضی وقتا جوش میآرم.

ولی دیشب باز عصبانی شدم.چون در تمام طول روز نگفت مرده ای یا زنده؟اون وقت شب هم طبیعیش کرد!هیچ وقت متوجه ناراحتی من نمیشه.اگر هم بشه چندان برای فهمیدن علتش تلاش نمی کند.ولی توقع داره باور کنم وقتی می گه:برام مهمی!

بگین چی کار کنم؟

+ نوشته شده توسط ایور در شنبه بیستم خرداد 1385 و ساعت 7:25 |
عشق بردبار است.عشق مهربان است.در آتش حسد نمی سوزد.کبر ندارد غرور ندارد.نفع خویش را خواهان نیست.خشم نمیگیردوسوءظن ندارد.از ناراستی شاد نمیشود اما با راستی به شعف می آید.در همه چیز صبر میکند همه را باور میکند.همواره امیدوار است و همواره بردبار!

(قطعه ای از رساله ی پولس به قرنطیان)

+ نوشته شده توسط ایور در جمعه نوزدهم خرداد 1385 و ساعت 7:32 |
مگر میشود آدم فقط یک بار عاشق بشود؟عشق ابدی فقط حرف است!پیش می آید که آدم خیلی خاطر کسی رو بخواد.اما همیشه وقتی آدم فکر میکنه که دلش سخت پیش کسی گرفتاره یه دفعه یه جایی میبینه که دلش ته دلش برای یکی دیگه هم میلرزه!اگه با وفا باشه دلش رو خفه میکنه و تا آخر عمر حسرت دل لرزه براش میمونه.اکه بی وفا باشه می لغزد و همه ی عمرش عذاب گناه براش میمونه!هیچ کس حکمتشو نمیدونه...

حالا با خود آدم ادم است که حسرت رو بخواد یا عذاب گناه رو.یکی رو باید انتخاب کرد راه فراری نداری...

+ نوشته شده توسط ایور در جمعه نوزدهم خرداد 1385 و ساعت 7:17 |
تو این بیداد پهناور .تو این شبراهه سرتاسر

نه یک دست و نه یک آغوش.نه یک دست و نه یک سنگر

پناهی نیست جز آواز.رفیقی نیست جز دیوار

کجایی ای چراغ عشق؟منو از سایه هابردار!

مارو با قطره ی اشکی می شه لرزوند و ویرون کرد

ما رو با بوسه ی شعری میشه ترانه بارون کرد

مثل پروانه ای در مشت چه آسون میشه مارو کشت...

+ نوشته شده توسط ایور در جمعه نوزدهم خرداد 1385 و ساعت 7:0 |
آدمها به هم گل میدهند.چون معنای حقیقی عشق در گلها نهفته است.

کسی که بکوشد صاحب گلی بشود پژمردن زیبایی اش رو هم خواهد دید.

اما اگر به همین بسنده کند که گلی رو تو دشتی بنگرد  همواره با او خواهد ماند!

چون آن گل با عصر هنگام با غروب خورشید  با بوی زمین خیس و با ابرهای افق آمیخته است...

 

+ نوشته شده توسط ایور در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 و ساعت 6:41 |
به نام دل به نام شاهد و می                    به نام تار وتنبور و دف و نی

به نام عاشقان لاابالی                            به نام هم نشینان خیالی

به نام دستهای جام بردار                         به نام عاشقان رفته بر دار

به نام مجلس بزم شبانه                         به نام سرور این آشیانه

+ نوشته شده توسط ایور در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 و ساعت 6:27 |


Powered By
BLOGFA.COM