man hanuz faramushet nakardam webloge khatereangize man
tavalladet ba chand ruz taakhir mobarak!
mano ke mishnasi
tarikhtavallodha khub yadam nemimune!
|
man hanuz faramushet nakardam webloge khatereangize man tavalladet ba chand ruz taakhir mobarak! mano ke mishnasi tarikhtavallodha khub yadam nemimune! + نوشته شده توسط ایور در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 و ساعت
0:4 |
آن وقت بود که سر و کلهی روباه پيدا شد.
روباه گفت: - سلام. شهريار کوچولو برگشت اما کسی را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: - سلام. صداگفت: - من اينجام، زير درخت سيب... شهريار کوچولو گفت: - کی هستی تو؟ عجب خوشگلی! روباه گفت: - يک روباهم من. شهريار کوچولو گفت: - بيا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته... روباه گفت: - نمیتوانم باهات بازی کنم. هنوز اهليم نکردهاند آخر. شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: - معذرت میخواهم. اما فکری کرد و پرسيد: - اهلی کردن يعنی چه؟ روباه گفت: - تو اهل اينجا نيستی. پی چی میگردی؟ شهريار کوچولو گفت: - پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟ روباه گفت: - آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش میدهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ میکردی؟ شهريار کوچولو گفت: - نَه، پیِ دوست میگردم. اهلی کردن يعنی چی؟ روباه گفت: - يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است. - ايجاد علاقه کردن؟ روباه گفت: - معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامون به هم احتياج پيدا میکنيم. تو واسه من ميان همهی عالم موجود يگانهای میشوی من واسه تو. شهريار کوچولو گفت: - کمکم دارد دستگيرم میشود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد. روباه گفت: - بعيد نيست. رو اين کرهی زمين هزار جور چيز میشود ديد. شهريار کوچولو گفت: - اوه نه! آن رو کرهی زمين نيست. روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: - رو يک سيارهی ديگر است؟ - آره.
- تو آن سياره شکارچی هم هست؟ - نه. - محشر است! مرغ و ماکيان چهطور؟ - نه. روباه آهکشان گفت: - هميشهی خدا يک پای بساط لنگ است! اما پی حرفش را گرفت و گفت: - زندگی يکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا. همهی مرغها عين همند همهی آدمها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را میشناسم که باهر صدای پای ديگر فرق میکند، صدای پای ديگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بيرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بیفايدهای است. پس گندمزار هم مرا به ياد چيزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر میشود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپيچد دوست خواهم داشت... خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: - اگر دلت میخواهد منو اهلی کن! شهريار کوچولو جواب داد: - دلم که خيلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آرم. روباه گفت: - آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن! شهريار کوچولو پرسيد: - راهش چيست؟ روباه جواب داد: - بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من میگيری اين جوری ميان علفها مینشينی. من زير چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هيچی نمیگويی، چون تقصير همهی سؤِتفاهمها زير سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز يک خرده نزديکتر بنشينی.
فردای آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد. روباه گفت: - کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه قند تو دلم آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بيشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دلم را برای ديدارت آماده کنم؟... هر چيزی برای خودش قاعدهای دارد. شهريار کوچولو گفت: - قاعده يعنی چه؟ روباه گفت: - اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچیهای ما ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ من است: برای خودم گردشکنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت میرقصيدند همهی روزها شبيه هم میشد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم. به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد. لحظهی جدايی که نزديک شد روباه گفت: - آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگيرم. شهريار کوچولو گفت: - تقصير خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهليت کنم. روباه گفت: - همين طور است. شهريار کوچولو گفت: - آخر اشکت دارد سرازير میشود! روباه گفت: - همين طور است. - پس اين ماجرا فايدهای به حال تو نداشته. روباه گفت: - چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم. بعد گفت: - برو يک بار ديگر گلها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتی با هم وداع میکنيم و من به عنوان هديه رازی را بهات میگويم. شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: - شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است. گلها حسابی از رو رفتند. شهريار کوچولو دوباره درآمد که: - خوشگليد اما خالی هستيد. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبيند مثل شما. اما او به تنهايی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتايی که میبايست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها يا خودنمايیها و حتی گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است. و برگشت پيش روباه. گفت: - خدانگهدار! روباه گفت: - خدانگهدار!...و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمیشود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: - نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبيند. ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: - به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام. روباه گفت: - انسانها اين حقيقت را فراموش کردهاند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چيزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی ...
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: - من مسئول گُلمَم. + نوشته شده توسط ایور در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 و ساعت
13:21 |
كاستن كاهيدن كاهش جانم كم كم چه كسي خواهد ديد مردنم را بي تو ؟ بي تو مردم ، مردم گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي ، روي تو را كاشكي مي ديدم شانه بالازدنت را بي قيد و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد و تكان دادن سر را كه عجيب !عاقبت مرد ؟ افسوس كاكش مي ديدم... + نوشته شده توسط ایور در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت
8:39 |
salam nana dige nemitunam moghavemat konam mikham faryad bezanam ke be andazeye haleye lahzehayi ke dige nisti delam barat tang shode doroste ke azat khabar nemigiram, vali age betuni bavar koni. behet migam ke bishtare vaghtha ba man hasti bedune inke khodet beduni az sobh ke bidar misham ta shab ke mikham bekhabam tu hamechiz o hame kas be yek nahvi hozur dari mafhum kheili chiza ro dige alan khub mifahmam... deltangi.entezar.bitavajjohi.MAAREFAT,badgholi.inke age adam natune be kheili chiza fek nakoneşinke betuni be yek nafar fek nakoni... eshtebahayi ro ke mikardam ro didam,fahmidam,dark kardam kheili chiza yad gereftam va daram migiram... chizhayy ke baraye zandegie ayandam kheili mohem va asasi hastan har ja ke basham,dar har zaman,va ba har ki ke basham. man be hekmat Eteghad daram, midunam ke umadan va baad ham raftanet bidalil va etefaghi nabude,hekmati dashte You were like az angle to me I believe it hichkas ro natunestam be andazeye to dust dasht basham gahi delam migire ,kheili ziad gahi az dastet kheili asaqbani misham,be khatere baazi karat va baazi harfhayy ke behem zadi to nemiduni vali hanuz ham har vaght baazi az harfhaei ke bahem zadi yadam miofte,zakhmi ke ruye ghalbame shoru be khunrizi mikone... vali ta intori mishe sari be khodam baazichiza ro yadavari mikonam, be inke to hagh dashti harchizi ke mikhay be man begi/yade khubihat mioftam/va inke u werw an angle/fek mikonam ke inham ghesmati az chizayie ke bayad azashun chizi yad begiram... va az hame mohemtar inke be yad miaram ke man to ro kamelan be khatare hameye chizhaye ke narahatam mikonan bakhshidam in akhari mosakkene kheili ghavieye halamo sari khub mikone. kheili vaghtha tu zehnam bahat harf mizanam dige nemikhastam inja benevisam?bana be kheili dalael ke khodet shayad beduni vali emruz tasmim gereftam ke harvaght delam gereft,ya inke delam mikhast ba kesi harf bezanam,harfhaye delamo biam inja pishe to be har hal inja male man ham hast inkar behem aramesh mide,energy mide man alan baku hastam hamash yade parsal va ettefaghate parsal mioftam vaghti ke baku budam... khob nanajun az in harfa ke begzarim bayad begam hamechiz khube,az ravande zendegim nesbatan razi hastam, va in kheili khube az vaghti ke un seri az mashhad bargashtam dige naraftam sare kar terme pish ham ke morakhasi budam vay in term bayad kolli dars bekhunam az in term bar migardam mashhad.daneshgahe khodam.emsalo mikham pesare khubi basham dige beshinam dars bekhunam.midunam ke hameye aghaboftadanamo jobran mikonam.kari nadare ke faghat bayad ye kam vaght bezaram chizi ham ke ziade vaghte!!! vay,che khub mishe age tanhayy khune begiram unja dust daram tanha basham mikham khuna ro untor ke khodam dust daram dorost konam bayad shoru konam baraye konkure sale digam az hala kam kam amade besham miduni,yek treshte i hast ke be un alaghemand shodam.kheili khosham umade azash. esmesh hast motaleaate amrikaye shomali daneshgahe tehran dare faghat faghat ghabul shodanesh ye ka sakhte chon ke kheili kam bar midaran ama baram dige inchiza mohem nist man be chizi ke bekham miresam albatte age nakham baad in lisansam az iran beram akhe zendegi tu iran dige ruhesh morde!!!! age betunam mashhad kar ham peyda konam kheili khub mishe baram.yeki az dustam inja hast (tabriz) ke hamash tashvigham mikone ke beram tu azmune kanune zaban sherkat konam.khodesh ham kanun dars mide albate kheili karhaye dige ham mitunam bekonam.hala bebinim chi pish miad. oh oh aslan hoseleye in bachehaye 85i ro nadaram.nemidunam chand ta kelas bahashun khaham dasht in term!!! farda bar migardam iran/inja kheili behem khosh gozasht in dafe khob mabn dige beram. az in be baad har vaght delam khas miam inja minevisam
+ نوشته شده توسط ایور در جمعه پانزدهم شهریور 1387 و ساعت
15:7 |
Did I disappoint you or let you down? Should I be feeling guilty or let the judges frown? 'Cause I saw the end before we'd begun, Yes I saw you were blinded and I knew I had won. So I took what's mine by eternal right. Took your soul out into the night. It may be over but it won't stop there, I am here for you if you'd only care. You touched my heart you touched my soul. You changed my life and all my goals. And love is blind and that I knew when, My heart was blinded by you. I've kissed your lips and held your head. Shared your dreams and shared your bed. I know you well, I know your smell. I've been addicted to you. Goodbye my lover. Goodbye my friend. You have been the one. You have been the one for me. I am a dreamer but when I wake, You can't break my spirit - it's my dreams you take. And as you move on, remember me, Remember us and all we used to be I've seen you cry, I've seen you smile. I've watched you sleeping for a while. I'd be the father of your child. I'd spend a lifetime with you. I know your fears and you know mine. We've had our doubts but now we're fine, And I love you, I swear that's true. I cannot live without you. Goodbye my lover. Goodbye my friend. You have been the one. You have been the one for me. And I still hold your hand in mine. In mine when I'm asleep. And I will bear my soul in time, When I'm kneeling at your feet. Goodbye my lover. Goodbye my friend. You have been the one. You have been the one for me. I'm so hollow, baby, I'm so hollow. I'm so, I'm so, I'm so hollow. + نوشته شده توسط ایور در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت
1:9 |
First when there's nothing + نوشته شده توسط ایور در شنبه پنجم مرداد 1387 و ساعت
12:55 |
Giving someone all your love is never an assurance that they’ll love u back! Don’t expect love in return; just wait for it to grow in their hearts. But if it doesn’t, be content it grew in yours. + نوشته شده توسط ایور در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت
2:49 |
به آرامی آغاز به مردن ميكنی به آرامي آغاز به مردن ميكنی تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
+ نوشته شده توسط ایور در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت
11:58 |
سفري بي آغاز + نوشته شده توسط ایور در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت
18:45 |
. . . . . . . but always there could be a new start
!!... the next chapter is on the way
+ نوشته شده توسط ایور در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 و ساعت
17:24 |
|
|